{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلش فریاد میخواست!

دلش فریاد میخواست!
فریادی بلند، جوری که آرامش کند اما..
فریادی از بغض گلویش را در بر گرفته بود، جز کوبیدن صدایش در گلو چاره نداشت.
سلول به سلول تنش فریاد میزد:
بارلھٰا چه‌کنم از این غم بیگانه
غمی که ذره ذره او را آب میکرد،
کوچک دلی داشت و تدبیرش غصه بود
آن کوه، به تنهایی درد خویش را میکشانید سوی زندانی مملو از آرامش ولی..
مگر یک ‌دست‌ صدا دارد؟
کس درد او را جویا نمیشد..
یا بهتر است بگویم دردی داشت
که باید پنهان میماند!
او چنان دردهایش را درون خود نهان میداشت تا دیگران نتوانند با دردهایش که؛ نقطه ضعف های او حساب میشد بر او ضربه‌ای وارد کنند..
دیدگاه ها (۲)

دوپارتی

#فنجانی_چای_باخداقسمت پنجاه و ششدرد طاقتم را طاق کرده بود. س...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️<فصل...

این ساحلِ آرام، پناهِ جانِ من استبا هر نفس کشیدن، نامِ او بر...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۸✦....................

تکپارتی رندوم

#فنجانی_چای_باخداقسمت پنجاهاین حس در چنگالم نبود.. خواه، نا ...

کرومی🔥🖤

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط