My friend ♡:)
My friend ♡:)
part.۱۲.
من حتی واسه خودم مرگ و زندگیم اهمیتی نداره ولی وقتی برای دلیل زندگیتم همینجور باشه درد داره حتی نفهمیدم کی گریم گرفت و خودمو آزاد کردم
و گریه کردم
&وقتی رفت به سمت خونه رفتم و رمز رو زدم و وارد شوم گوشیمو پرت کردم رو کاناپه رفتم سمت حموم دوش گرفتم و اومدم لباس پوشیدم
نشستم رو کاناپه کنار گوشیم زدمش به شارژ و و پاشدم یه چیزی بخورم
*از حمام اومدم بیرون و بعد خشک کردن موهام لباس بیرون پوشیدم
(اسلاید ۲)
لباس مودو علاقمو پوشیدم
و پیاده به سمت گوشیم فروشی حرکت کردم
&غذام تموم شد که گوشیم زنگ زد.
مدیر..جونگ کوک خوبی؟؟..
_..اره چرا؟؟..
مدیر..مثله باز استاکر ها میخوان بیان خونت..
_..چییی مگه همهشون دستگیر نکرده بودید؟؟؟ من الان چی کار کنم..《با نگرانی》
مدیر..اروم باش فقط تا شب از خونه بزن بیرون ته ما یکیو به جات بفرستیم خونت که دستگیرشون کنیم .خب؟..
_..باشه من تا ۱۰ بیرون میمونم..
مدیر ..اوک..
و قطع کرد
رفتم لباس پوشیدم
(اسلاید ۳)
و زدم بیرون
و به سمت کچه بالا تر به راه افتادم اونجا پره مغازه است
و اونجا نمی تونن پیدام کنن و من پره استرس و ترسم
*نزدیک بودم داشتم از خیا بون رد میشدم که وقتی رد شدم به پشتم نگاه کردم که یه بچه وسط خیابون داره عروسکش بر میداره که چراق داشت سبز میشد و ماشینه راه افتادن من پریدم وسط خیابون پسر بچه رو بغل کفتم و به جلو دویدم که بر گشتم جای که داشتم ازش رد میشدم و پام گیر کرد به لبه ی پیاده رو بچه رو جوری گفتم اسیب نبینه که با کتفم پرس شدم زمین
&داشتم میرسیدم خدارو شکر تا رسیدم به عابر پیاده که رد شم چراغ سبز شد نگاهم افتاد روی بچه ی وسط خیابون که یه دختره
گرفتش و به طرف پرت شد و یکم جلو تر از پام افتاد زمین
سرشو اورد بالا که پسررو چک کنه دیدم که. .... اون ..... دوهی بود
*از سلامتش مطمعن شدم چون شلوغ بود کسی متوجه نشد
جلو پسره زالو زدم و گفتم
+..خوبی ؟؟؟ جایی درد نمی کنه ؟؟..《با نگرانی》
پسره..نه خ وو بم..《با من من و ترس》
+..مامانت کجاست هاا کوچولو؟؟..
پسره یکم اطرافش رو نگاه کرد و به خیره شدن به اونطرف خیا بون گفت..اونطرفه ..
برگشتم پشتم اون ور خیا بون زنیی رو دیدم که نگران بود و به پسر نگاه میکرد
پسر اومده اونطرف که پاشدم و گرفتمش
+..الان چراغ واسه ماشینا سبزه اگه الان بری تصادف می کنی واستا قر مز بشه .خب؟؟..
پسره ..اوهوم..
و کنارم واستاد
_..عادتته؟؟..
بر گشتم سمت صدا
جون. کوک بود وایی اون الان اینجا
تعظیم کردم
+..سلام ..
_..اها سلام پرسیدم عادتته..《سرد》
+..چی عادتمه؟؟..
_..به خطر انداختن جونت واسه کسایی که حتی تشکر بلد نیستن..《با لحن قبلی و اشاره به پسره》
+..بیخیال اون فقط یه بچه اس چرا باید تشکر کنه..
_..چون جونشو نجات دادی..《سرد》
+..نه من اینکارو تکریم که توجه رو یا تشکر داشته باشم واسه خودم کردم ..
_..دقیقا چیش برای تو بود؟؟..《 با پوز خند》
+..اگه نجاتش ندا ده بودم و اتفاقی براش می افتاد تا اخر عمرم برای اینکه میتونستم و نکردم عذاب وجدان داشتم ..
کنارم واستاد
_..این همه آدم اینجا چرا تو ؟؟..
+.. معلوم نیست؟ ؟ چون خرم ..
و نگاهمون از صورتش به جلوم دادم و با نگاه به مامانش لب زدم
+..چون من فقط شنیدم مامانش چطوری صداش زد و نگرانش بود ..
چیزی نگفت انگار قانع شده و یکم تعجب کرده.
+..میشه بپرسم چرا بدوم بادیگارد اینجایین؟؟..
_..نه. تو چی؟..
+..اومدم گوشی بگیرم ..
_..منم میام میشه ؟؟..
+..بله.بله؟؟..
_.حوصلم سر رفته فقط دنبالت میکنم..
+..باشه..《با شک و من من》
ادامه دارد ........
"کامنت❤️لایک💌"
part.۱۲.
من حتی واسه خودم مرگ و زندگیم اهمیتی نداره ولی وقتی برای دلیل زندگیتم همینجور باشه درد داره حتی نفهمیدم کی گریم گرفت و خودمو آزاد کردم
و گریه کردم
&وقتی رفت به سمت خونه رفتم و رمز رو زدم و وارد شوم گوشیمو پرت کردم رو کاناپه رفتم سمت حموم دوش گرفتم و اومدم لباس پوشیدم
نشستم رو کاناپه کنار گوشیم زدمش به شارژ و و پاشدم یه چیزی بخورم
*از حمام اومدم بیرون و بعد خشک کردن موهام لباس بیرون پوشیدم
(اسلاید ۲)
لباس مودو علاقمو پوشیدم
و پیاده به سمت گوشیم فروشی حرکت کردم
&غذام تموم شد که گوشیم زنگ زد.
مدیر..جونگ کوک خوبی؟؟..
_..اره چرا؟؟..
مدیر..مثله باز استاکر ها میخوان بیان خونت..
_..چییی مگه همهشون دستگیر نکرده بودید؟؟؟ من الان چی کار کنم..《با نگرانی》
مدیر..اروم باش فقط تا شب از خونه بزن بیرون ته ما یکیو به جات بفرستیم خونت که دستگیرشون کنیم .خب؟..
_..باشه من تا ۱۰ بیرون میمونم..
مدیر ..اوک..
و قطع کرد
رفتم لباس پوشیدم
(اسلاید ۳)
و زدم بیرون
و به سمت کچه بالا تر به راه افتادم اونجا پره مغازه است
و اونجا نمی تونن پیدام کنن و من پره استرس و ترسم
*نزدیک بودم داشتم از خیا بون رد میشدم که وقتی رد شدم به پشتم نگاه کردم که یه بچه وسط خیابون داره عروسکش بر میداره که چراق داشت سبز میشد و ماشینه راه افتادن من پریدم وسط خیابون پسر بچه رو بغل کفتم و به جلو دویدم که بر گشتم جای که داشتم ازش رد میشدم و پام گیر کرد به لبه ی پیاده رو بچه رو جوری گفتم اسیب نبینه که با کتفم پرس شدم زمین
&داشتم میرسیدم خدارو شکر تا رسیدم به عابر پیاده که رد شم چراغ سبز شد نگاهم افتاد روی بچه ی وسط خیابون که یه دختره
گرفتش و به طرف پرت شد و یکم جلو تر از پام افتاد زمین
سرشو اورد بالا که پسررو چک کنه دیدم که. .... اون ..... دوهی بود
*از سلامتش مطمعن شدم چون شلوغ بود کسی متوجه نشد
جلو پسره زالو زدم و گفتم
+..خوبی ؟؟؟ جایی درد نمی کنه ؟؟..《با نگرانی》
پسره..نه خ وو بم..《با من من و ترس》
+..مامانت کجاست هاا کوچولو؟؟..
پسره یکم اطرافش رو نگاه کرد و به خیره شدن به اونطرف خیا بون گفت..اونطرفه ..
برگشتم پشتم اون ور خیا بون زنیی رو دیدم که نگران بود و به پسر نگاه میکرد
پسر اومده اونطرف که پاشدم و گرفتمش
+..الان چراغ واسه ماشینا سبزه اگه الان بری تصادف می کنی واستا قر مز بشه .خب؟؟..
پسره ..اوهوم..
و کنارم واستاد
_..عادتته؟؟..
بر گشتم سمت صدا
جون. کوک بود وایی اون الان اینجا
تعظیم کردم
+..سلام ..
_..اها سلام پرسیدم عادتته..《سرد》
+..چی عادتمه؟؟..
_..به خطر انداختن جونت واسه کسایی که حتی تشکر بلد نیستن..《با لحن قبلی و اشاره به پسره》
+..بیخیال اون فقط یه بچه اس چرا باید تشکر کنه..
_..چون جونشو نجات دادی..《سرد》
+..نه من اینکارو تکریم که توجه رو یا تشکر داشته باشم واسه خودم کردم ..
_..دقیقا چیش برای تو بود؟؟..《 با پوز خند》
+..اگه نجاتش ندا ده بودم و اتفاقی براش می افتاد تا اخر عمرم برای اینکه میتونستم و نکردم عذاب وجدان داشتم ..
کنارم واستاد
_..این همه آدم اینجا چرا تو ؟؟..
+.. معلوم نیست؟ ؟ چون خرم ..
و نگاهمون از صورتش به جلوم دادم و با نگاه به مامانش لب زدم
+..چون من فقط شنیدم مامانش چطوری صداش زد و نگرانش بود ..
چیزی نگفت انگار قانع شده و یکم تعجب کرده.
+..میشه بپرسم چرا بدوم بادیگارد اینجایین؟؟..
_..نه. تو چی؟..
+..اومدم گوشی بگیرم ..
_..منم میام میشه ؟؟..
+..بله.بله؟؟..
_.حوصلم سر رفته فقط دنبالت میکنم..
+..باشه..《با شک و من من》
ادامه دارد ........
"کامنت❤️لایک💌"
- ۶۵۹
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط