پارت دهم☆
پارت دهم☆
و در همون لحظه نامجون داشت از یه گوشه یونگی و سول رو تماشا می کرد
اتاق یونگی:نامجون عصبی وارد اتاق شد و درو بست یونگی از پشت میزش بلند شد و رفت سمت نامجون
یونگی:چی می خوای؟
نامجون:اگه سول رو نمی خوای بهش نزدیک نشو
یونگی:فکر نمی کنم این به تو ربطی داشته باشه
نامجون:تو نمی تونی با احساساتش بازی کنی اون دختر خیلی حساسه
یونگی پوزخندی زد
یونگی:نکنه هنوزم عاشقشی؟
نامجون:چی داری میگی؟چرا باید عاشقش باشم من فقط...
یونگی:تو هنوزم عاشقشی از همون روز اول عاشق سول بودی مگه بهت نگفتم که فقط باعث ضعفت میشه
نامجون:اینا چیزی نیس که به تو ربطی داشته باشه از سول دور بمون
یونگی:واقعا فکر کردی من به اون دختر علاقه ای دارم
نامجون:نمیزارم بازیش بدی یونگی
نامجون اینو گفت و از اتاق رفت بیرون یونگی لیوان رو میز رو پرت کرد و لیوان خورد به در و تیکه تیکه شد
صبح با شنیدن صدای شلیک گولوله از جام پریدم این دیگه چیه نکنه بازم حمله کرده باشن از رو تخت بلند شدم و رفتم طبقه پایین کسی نامجون رو دیدم که نشسته رو مبل و داره قهوه می خوره
من:نامجوننن؟
نامجون:چیه؟
من:صدای شلیک اومد کی بود؟
نامجون:یونگی داره تمرین میکنه
من:اهههه ترسیدم اتفاقی افتاده باشه من میرم دوباره بخوابم نه بیخیال گشنمه
خواستم برم سمت آشپز خونه که نامجون گفت
نامجون:قبلش لباست رو عوض کن الان بقیه میان
یهو یاد لباسام که بشدت باز بودن افتادم اصلا یادم نبود تو این خونه هفتا پسر هست ول واسه اینکه حرص نامجون رو درارم گفتم
من:مگه چشه؟عوض نمی کنم
نامجون:عصبانیم نکن کاری رو که گفتم بکن
من:به تو چه من اینطوری راحتم
یهو از جاش بلند شد و اومد سمتم که عقب تر رفتم و خوردم به دیوار خیلی بهم نزدیک شده بود مچه دستم و گرفت و عصبی بهم نگاه کرد
نامجون:ولی من با اینکه اینطوری بگردی راحت نیستم فهمیدی؟
آروم سرمو به نشانه اره تکون دادم که دستم رو ول کرد و بدون اینکه چیزی بگم سریع برگشتم تو اتاقم
و در همون لحظه نامجون داشت از یه گوشه یونگی و سول رو تماشا می کرد
اتاق یونگی:نامجون عصبی وارد اتاق شد و درو بست یونگی از پشت میزش بلند شد و رفت سمت نامجون
یونگی:چی می خوای؟
نامجون:اگه سول رو نمی خوای بهش نزدیک نشو
یونگی:فکر نمی کنم این به تو ربطی داشته باشه
نامجون:تو نمی تونی با احساساتش بازی کنی اون دختر خیلی حساسه
یونگی پوزخندی زد
یونگی:نکنه هنوزم عاشقشی؟
نامجون:چی داری میگی؟چرا باید عاشقش باشم من فقط...
یونگی:تو هنوزم عاشقشی از همون روز اول عاشق سول بودی مگه بهت نگفتم که فقط باعث ضعفت میشه
نامجون:اینا چیزی نیس که به تو ربطی داشته باشه از سول دور بمون
یونگی:واقعا فکر کردی من به اون دختر علاقه ای دارم
نامجون:نمیزارم بازیش بدی یونگی
نامجون اینو گفت و از اتاق رفت بیرون یونگی لیوان رو میز رو پرت کرد و لیوان خورد به در و تیکه تیکه شد
صبح با شنیدن صدای شلیک گولوله از جام پریدم این دیگه چیه نکنه بازم حمله کرده باشن از رو تخت بلند شدم و رفتم طبقه پایین کسی نامجون رو دیدم که نشسته رو مبل و داره قهوه می خوره
من:نامجوننن؟
نامجون:چیه؟
من:صدای شلیک اومد کی بود؟
نامجون:یونگی داره تمرین میکنه
من:اهههه ترسیدم اتفاقی افتاده باشه من میرم دوباره بخوابم نه بیخیال گشنمه
خواستم برم سمت آشپز خونه که نامجون گفت
نامجون:قبلش لباست رو عوض کن الان بقیه میان
یهو یاد لباسام که بشدت باز بودن افتادم اصلا یادم نبود تو این خونه هفتا پسر هست ول واسه اینکه حرص نامجون رو درارم گفتم
من:مگه چشه؟عوض نمی کنم
نامجون:عصبانیم نکن کاری رو که گفتم بکن
من:به تو چه من اینطوری راحتم
یهو از جاش بلند شد و اومد سمتم که عقب تر رفتم و خوردم به دیوار خیلی بهم نزدیک شده بود مچه دستم و گرفت و عصبی بهم نگاه کرد
نامجون:ولی من با اینکه اینطوری بگردی راحت نیستم فهمیدی؟
آروم سرمو به نشانه اره تکون دادم که دستم رو ول کرد و بدون اینکه چیزی بگم سریع برگشتم تو اتاقم
- ۶۷
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط