پارت۱
من جئون جونگکوکم ۱۸ سالمه مامانم توسط یه حادثه فوت شده و بابام به خاطر وضع مالیه بدمون همیشه قمار میکنه و هر دفعه شکست میخوره اون یه دشمن به اسم کیم تهیونگ داره که توی قمار همیشه بابامو شکست میده و در ازاش یه چیزی از بابام میخواد چون بابای من متوجه شده کیم تهیونگ مافیاعه و اونو لوش داده به پلیس الان خب اونا باهم دشمن شدن خب حالا بگذریم خب راستش من به خاطر شرایط مالیمون دیگه نمیتونم به دانشگاه برم و همش تو خونم دوست زیادی هم ندارم فقط یه کای هست که از بچگیم تا الان باهاش دوستم و اون همیشه تو سخت ترین شرایط هوامو داشته و پیشم بوده
ویو کوک:
صبح از خواب بیدار شدم با هزار بدبختی از روی تخت گرم و نرمم اومدم پایین و کارای لازم رو انجام دادم و رفتم پایین بابام نبود یه نامه گذاشته بود نامه رو از رو میز نهارخوری برداشتم نوشته بود پسرم من برای یک معامله ی خیلی مهم قراره به جای همیشگی برم و این دفعه قول میدم که شکست نخورم نامه رو ریز ریز کردم انداختم تو آشغالی تصمیم گرفتم خودم پاشم صبحانه درست کنم رفتم وسایل صبحانه رو روی میز واسه خودم چیدم و شروع کردم به خوردن
بعد از نیم ساعت بلند شدم میز رو جمع کردم و ضرف هارو شستمو رفتم سمت گوشیم که دیدم یک پیام از طرف یه نفر اومده بازش کردم دیدم کایه نوشته بود ساعت ۵ میام دنبالت بریم بیرون براش نوشتم باشه و گوشی رو کنار گذاشتم...
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.