پارت بیستوسوم | آدمربایی
پارت بیستوسوم | آدمربایی
دو روز بعد...
لیانا از بیمارستان مرخص شد.
با وجود اصرار دکتر برای استراحت، اصرار داشت به مدرسه برگردد.
همهی دانشآموزها با دیدنش خوشحال شدند.
حتی معلمها هم حالش را پرسیدند.
فقط یک نفر...
از دیدنش خوشحال نبود.
هانا.
او از دور، با لبخندی مرموز به لیانا نگاه میکرد.
انگار منتظر اتفاقی بود.
---
بعد از تعطیلی مدرسه...
جنگکوک مجبور شد همراه تیم بسکتبال برای جلسهای با مربی بماند.
قبل از رفتن، خودش را به لیانا رساند.
ـ «صبر کن تا جلسه تموم بشه.»
لیانا لبخند زد.
ـ «لازم نیست، خودم میرم.»
ـ «مطمئنی؟»
ـ «آره... نگران نباش.»
جنگکوک چند لحظه مردد ماند، اما بالاخره سری تکان داد.
ـ «باشه... فقط وقتی رسیدی خونه، بهم پیام بده.»
لیانا با لبخند کوتاهی از او خداحافظی کرد و از مدرسه بیرون رفت.
---
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت.
خیابان تقریباً خلوت بود.
لیانا هدفونش را در گوشش گذاشته بود و آرام قدم میزد.
ناگهان یک ون مشکی، چند متر جلوتر از او توقف کرد.
قبل از اینکه فرصت عکسالعمل داشته باشد...
درِ ون باز شد.
دو مرد نقابدار با سرعت بیرون پریدند.
یکی از آنها دستش را روی دهان لیانا گذاشت.
دیگری بازوهایش را محکم گرفت.
لیانا با تمام توان تقلا میکرد.
ـ «ممم... ولم کنین...»
اما صدایش شنیده نمیشد.
چند ثانیه بعد...
درِ ون بسته شد.
ماشین با سرعت از آنجا دور شد.
---
نیم ساعت بعد...
جلسهی تیم بسکتبال تمام شد.
جنگکوک سریع تلفنش را برداشت.
هیچ پیامی از لیانا نبود.
اخم کرد.
ـ «عجیبه...»
چند بار پشت سر هم تماس گرفت.
خاموش بود.
دلش آشوب شد.
بیمعطلی از مدرسه بیرون دوید.
در همان لحظه، نگهبان مدرسه صدایش زد.
ـ «جئون!»
جنگکوک برگشت.
نگهبان، گوشی شکستهای را که کنار خیابان پیدا کرده بود، به او نشان داد.
ـ «فکر کنم مال همون دختره باشه...»
جنگکوک گوشی را گرفت.
قاب صورتی گوشی...
بدون شک، متعلق به لیانا بود.
در کنار گوشی...
دستبند نقرهای لیانا روی زمین افتاده بود.
رنگ از صورت جنگکوک پرید.
مشتش را محکم گره کرد.
ـ «نه...»
چند قدم عقب رفت.
نفسش سنگین شده بود.
ـ «لیانا...»
برای اولین بار...
ترسی وجودش را گرفت که از هیچ مسابقه، هیچ دعوا و هیچ دشمنی بزرگتر بود.
او فقط یک چیز را میدانست...
کسی، لیانا را با خودش برده بود...
پآیآن پآرت بیست و سوم...🏀⃢💍
دو روز بعد...
لیانا از بیمارستان مرخص شد.
با وجود اصرار دکتر برای استراحت، اصرار داشت به مدرسه برگردد.
همهی دانشآموزها با دیدنش خوشحال شدند.
حتی معلمها هم حالش را پرسیدند.
فقط یک نفر...
از دیدنش خوشحال نبود.
هانا.
او از دور، با لبخندی مرموز به لیانا نگاه میکرد.
انگار منتظر اتفاقی بود.
---
بعد از تعطیلی مدرسه...
جنگکوک مجبور شد همراه تیم بسکتبال برای جلسهای با مربی بماند.
قبل از رفتن، خودش را به لیانا رساند.
ـ «صبر کن تا جلسه تموم بشه.»
لیانا لبخند زد.
ـ «لازم نیست، خودم میرم.»
ـ «مطمئنی؟»
ـ «آره... نگران نباش.»
جنگکوک چند لحظه مردد ماند، اما بالاخره سری تکان داد.
ـ «باشه... فقط وقتی رسیدی خونه، بهم پیام بده.»
لیانا با لبخند کوتاهی از او خداحافظی کرد و از مدرسه بیرون رفت.
---
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت.
خیابان تقریباً خلوت بود.
لیانا هدفونش را در گوشش گذاشته بود و آرام قدم میزد.
ناگهان یک ون مشکی، چند متر جلوتر از او توقف کرد.
قبل از اینکه فرصت عکسالعمل داشته باشد...
درِ ون باز شد.
دو مرد نقابدار با سرعت بیرون پریدند.
یکی از آنها دستش را روی دهان لیانا گذاشت.
دیگری بازوهایش را محکم گرفت.
لیانا با تمام توان تقلا میکرد.
ـ «ممم... ولم کنین...»
اما صدایش شنیده نمیشد.
چند ثانیه بعد...
درِ ون بسته شد.
ماشین با سرعت از آنجا دور شد.
---
نیم ساعت بعد...
جلسهی تیم بسکتبال تمام شد.
جنگکوک سریع تلفنش را برداشت.
هیچ پیامی از لیانا نبود.
اخم کرد.
ـ «عجیبه...»
چند بار پشت سر هم تماس گرفت.
خاموش بود.
دلش آشوب شد.
بیمعطلی از مدرسه بیرون دوید.
در همان لحظه، نگهبان مدرسه صدایش زد.
ـ «جئون!»
جنگکوک برگشت.
نگهبان، گوشی شکستهای را که کنار خیابان پیدا کرده بود، به او نشان داد.
ـ «فکر کنم مال همون دختره باشه...»
جنگکوک گوشی را گرفت.
قاب صورتی گوشی...
بدون شک، متعلق به لیانا بود.
در کنار گوشی...
دستبند نقرهای لیانا روی زمین افتاده بود.
رنگ از صورت جنگکوک پرید.
مشتش را محکم گره کرد.
ـ «نه...»
چند قدم عقب رفت.
نفسش سنگین شده بود.
ـ «لیانا...»
برای اولین بار...
ترسی وجودش را گرفت که از هیچ مسابقه، هیچ دعوا و هیچ دشمنی بزرگتر بود.
او فقط یک چیز را میدانست...
کسی، لیانا را با خودش برده بود...
پآیآن پآرت بیست و سوم...🏀⃢💍
- ۴.۷k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط