〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلـایـی
part_7
ویو میرا
چند ثانیه بعد
سه تا ضربه آروم به در خورد
بدون اینکه سرم رو از روی طراحیهام بلند کنم گفتم:
«بفرمایید.»
در آروم باز شد
اول کفشهای مشکی رنگش دیده شد
چند لحظه بعد خودش داخل اومد
یه پوشه مشکی توی دستش بود و دست دیگهش توی جیب شلوارش بود
در رو آروم پشت سرش بست
چند لحظه نگاهش توی اتاق چرخید
بعد نگاهش روی من ثابت شد
بالاخره سرم رو بلند کردم و با یه لحن خونسرد پرسیدم:
«مدارک رو آوردین؟»
چند لحظه نگام کرد
بعد خیلی ساده گفت:
«سلام»
یه مکث کردم
بعد خودکارم رو برداشتم و بیحوصله جواب دادم:
«سلام»
چند ثانیه بعد بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
«حالا مدارک؟»
پوشه رو روی میز گذاشت و با لحن آروم گفت:
«فکر میکردم این بار سلام گرمتری دریافت کنم»
نگاهش کردم و ابروهام رو کمی بالا بردم:
«انتظارتون زیادی بوده»
یه پوزخند ریز گوشه لبش نشست:
«ظاهرا»
پوشه رو باز کرد و چند برگه رو بیرون آورد
با همون حالت خونسرد شروع کرد به توضیح دادن:
«چند مورد برای هماهنگی پروژهست. بعضی از این برگهها هم نیاز به امضای شما دارن.»
برگهها رو ازش گرفتم و سری تکون دادم:
«باشه.»
شروع کردم به بررسی کردنشون
چند دقیقه اول هیچکدوم حرفی نزدیم
من مشغول خوندن برگهها بودم و اون هم ساکت روبهروم ایستاده بود
هر صفحه رو با دقت بررسی میکردم.
حتی یه برگه رو هم بدون خوندن امضا نکردم.
وسط امضا کردن یکی از برگهها، متوجه شدم نگاهش روی میزم مونده.
سرم رو بلند کردم و با کمی کنجکاوی پرسیدم:
«چیزی شده؟»
نگاهش هنوز روی یکی از طراحیها بود.
بعد آروم پرسید:
«طراحی خودتونه؟»
نگاهی به طرح انداختم و کوتاه جواب دادم:
«آره.»
چند ثانیه به طرح نگاه کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
«خوبه»
خودکار توی دستم برای یه لحظه ثابت موند.
انتظار همچین حرفی رو نداشتم
آروم گفتم:
«...ممنون.»
دوباره سرم رو پایین انداختم و مشغول امضا شدم.
چند دقیقه بعد، وقتی خواستم برگه بعدی رو بردارم، نگاهمون برای یه لحظه به لباسهای هم افتاد.
لباسامون یکم شبیه به هم بود
چند ثانیه سکوت شد
بعد با لحن آرومش گفت:
«ظاهراً امروز سلیقهمون یکی شده.»
اخمام رفت تو هم و نگاهی به لباسش انداختم:
«امیدوارم فقط امروز باشه.»
گفت:
«من مشکلی باهاش ندارم»
نگاهش کردم:
«من دارم»
بدون اینکه حالت صورتش تغییر کنه گفت:
«متوجه شدم.»
لحن آرومش بیشتر حرصم داددد
هوف
دوباره سرم رو پایین انداختم و مشغول امضا کردن برگه شدم
چند دقیقه بعد، آخرین برگه رو هم امضا کردم
پوشه رو بستم و سمتش هل دادم:
«تموم شد»
پوشه رو برداشت
چند لحظه همونجا ایستاد
بعد کوتاه گفت:
«ممنونم»
سرم رو تکون دادم و جواب دادم:
«خواهش میکنم»
چند قدم به سمت در رفت
دستش رو روی دستگیره گذاشت و قبل از اینکه در رو باز کنه، برگشت سمتم
با همون لحن رسمی و آروم گفت:
«روز خوبی داشته باشین، خانم جانگ»
این بار نگاهش کردم و کوتاه جواب دادم:
«شما هم همینطور»
یه مکث کوتاه کرد
بعد در رو باز کرد و از اتاق بیرون رفت
همین که در بسته شد، دوباره نگاهم افتاد روی طراحی نیمهکاره روی میزم
چند ثانیه بهش خیره موندم
بعد نفس آرومی کشیدم و مشغول کامل کردنش شدم
انگار نه انگار چند دقیقه پیش یه نفر کل تمرکزم رو به هم زده بود
۲. استایل میرا
استایل تهیونگ هم پارت قبل هست
شرط پارت بعد
۱۱۰ لایک
۴۰ کامنت
۳۰ بازنشر
اگه زود برسونید ۲ یا ۳ پارت میزارم
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
قـفـس طـلـایـی
part_7
ویو میرا
چند ثانیه بعد
سه تا ضربه آروم به در خورد
بدون اینکه سرم رو از روی طراحیهام بلند کنم گفتم:
«بفرمایید.»
در آروم باز شد
اول کفشهای مشکی رنگش دیده شد
چند لحظه بعد خودش داخل اومد
یه پوشه مشکی توی دستش بود و دست دیگهش توی جیب شلوارش بود
در رو آروم پشت سرش بست
چند لحظه نگاهش توی اتاق چرخید
بعد نگاهش روی من ثابت شد
بالاخره سرم رو بلند کردم و با یه لحن خونسرد پرسیدم:
«مدارک رو آوردین؟»
چند لحظه نگام کرد
بعد خیلی ساده گفت:
«سلام»
یه مکث کردم
بعد خودکارم رو برداشتم و بیحوصله جواب دادم:
«سلام»
چند ثانیه بعد بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
«حالا مدارک؟»
پوشه رو روی میز گذاشت و با لحن آروم گفت:
«فکر میکردم این بار سلام گرمتری دریافت کنم»
نگاهش کردم و ابروهام رو کمی بالا بردم:
«انتظارتون زیادی بوده»
یه پوزخند ریز گوشه لبش نشست:
«ظاهرا»
پوشه رو باز کرد و چند برگه رو بیرون آورد
با همون حالت خونسرد شروع کرد به توضیح دادن:
«چند مورد برای هماهنگی پروژهست. بعضی از این برگهها هم نیاز به امضای شما دارن.»
برگهها رو ازش گرفتم و سری تکون دادم:
«باشه.»
شروع کردم به بررسی کردنشون
چند دقیقه اول هیچکدوم حرفی نزدیم
من مشغول خوندن برگهها بودم و اون هم ساکت روبهروم ایستاده بود
هر صفحه رو با دقت بررسی میکردم.
حتی یه برگه رو هم بدون خوندن امضا نکردم.
وسط امضا کردن یکی از برگهها، متوجه شدم نگاهش روی میزم مونده.
سرم رو بلند کردم و با کمی کنجکاوی پرسیدم:
«چیزی شده؟»
نگاهش هنوز روی یکی از طراحیها بود.
بعد آروم پرسید:
«طراحی خودتونه؟»
نگاهی به طرح انداختم و کوتاه جواب دادم:
«آره.»
چند ثانیه به طرح نگاه کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
«خوبه»
خودکار توی دستم برای یه لحظه ثابت موند.
انتظار همچین حرفی رو نداشتم
آروم گفتم:
«...ممنون.»
دوباره سرم رو پایین انداختم و مشغول امضا شدم.
چند دقیقه بعد، وقتی خواستم برگه بعدی رو بردارم، نگاهمون برای یه لحظه به لباسهای هم افتاد.
لباسامون یکم شبیه به هم بود
چند ثانیه سکوت شد
بعد با لحن آرومش گفت:
«ظاهراً امروز سلیقهمون یکی شده.»
اخمام رفت تو هم و نگاهی به لباسش انداختم:
«امیدوارم فقط امروز باشه.»
گفت:
«من مشکلی باهاش ندارم»
نگاهش کردم:
«من دارم»
بدون اینکه حالت صورتش تغییر کنه گفت:
«متوجه شدم.»
لحن آرومش بیشتر حرصم داددد
هوف
دوباره سرم رو پایین انداختم و مشغول امضا کردن برگه شدم
چند دقیقه بعد، آخرین برگه رو هم امضا کردم
پوشه رو بستم و سمتش هل دادم:
«تموم شد»
پوشه رو برداشت
چند لحظه همونجا ایستاد
بعد کوتاه گفت:
«ممنونم»
سرم رو تکون دادم و جواب دادم:
«خواهش میکنم»
چند قدم به سمت در رفت
دستش رو روی دستگیره گذاشت و قبل از اینکه در رو باز کنه، برگشت سمتم
با همون لحن رسمی و آروم گفت:
«روز خوبی داشته باشین، خانم جانگ»
این بار نگاهش کردم و کوتاه جواب دادم:
«شما هم همینطور»
یه مکث کوتاه کرد
بعد در رو باز کرد و از اتاق بیرون رفت
همین که در بسته شد، دوباره نگاهم افتاد روی طراحی نیمهکاره روی میزم
چند ثانیه بهش خیره موندم
بعد نفس آرومی کشیدم و مشغول کامل کردنش شدم
انگار نه انگار چند دقیقه پیش یه نفر کل تمرکزم رو به هم زده بود
۲. استایل میرا
استایل تهیونگ هم پارت قبل هست
شرط پارت بعد
۱۱۰ لایک
۴۰ کامنت
۳۰ بازنشر
اگه زود برسونید ۲ یا ۳ پارت میزارم
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۱.۴k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط