{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی قطره به خدا گفت:

روزی قطره به خدا گفت:
از در یا بزرگتر هم هست
خدا گفت هست..........
قطره گفت پس من آن را
می خواهم بزرگترین را
بی نهایت را ............
خدا قطره را بر داشت
و در قلب آدم گذاشت
و گفت اینجا بی نهایت است
آدم عاشق بود
دنبال کلمه ای می گشت
تا عشق را توی آن بریزد
اما هیچ کلمه ای توان
سنگینی عشق را نداشت
آدم همه عشقش را توی یک
قطره ریخت قطره از قلب عاشق
عبور کرد و وقتی قطره از چشم
عاشق چکید خدا گفت .....
حالا تو بی نهایتی ............
زیرا که عکس من در اشک عاشق است
پروانه
دیدگاه ها (۱)

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر”فقط یه شوخی بود” هستیک کم کنجکاوی ...

.

.

.

روزی که با شما آشنا شدم، نظمِ کهنِ جهان در ذهنم فرو ریخت و ا...

جنگ این روزها نابرابر است و دشمن مجهز، بی‌رحم و بی‌وقفه می‌ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط