سایه های کلاغ
پارت اول | وقتی کلاغها خبر از مرگ میدهند...
باران آرام و بیوقفه روی خیابانهای سنگفرششدهی شهر میبارید.
چراغهای زرد خیابان، میان مه غلیظ، محو و تار به نظر میرسیدند. هر از گاهی صدای رعد، سکوت سنگین شب را میشکست و دوباره همهچیز در آرامشی وهمآلود فرو میرفت.
آوا یقهی پالتوی زرشکیاش را بالاتر کشید.
موهای موجدار و مشکیاش از زیر کلاه بیرون زده و قطرههای باران روی تارهایش میلغزیدند. کیفش را محکمتر به سینهاش چسباند و قدمهایش را تندتر کرد.
امشب، برخلاف همیشه، خیابان بیش از حد ساکت بود.
انگار شهر نفسش را حبس کرده بود.
آوا زیر لب غر زد:
ـ «فقط برس خونه... فقط برس خونه...»
اما همان لحظه...
صدای «قار... قار...» یک کلاغ از بالای تیر چراغ برق بلند شد.
بیاختیار سرش را بالا آورد.
کلاغی کاملاً سیاه، با چشمانی غیرعادی که زیر نور باران برق میزدند، خیره به او نگاه میکرد.
دلش فرو ریخت.
از کودکی از کلاغها میترسید.
مادربزرگش همیشه میگفت:
«هر وقت کلاغی مدت زیادی بهت خیره شد... یعنی یه راز قدیمی دوباره بیدار شده.»
آوا همیشه این حرف را خرافات میدانست.
اما امشب...
نمیتوانست دلیل این حس بد را نادیده بگیرد.
نگاهش را از کلاغ گرفت و دوباره راه افتاد.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای قدمهای دیگری را شنید.
تق...
تق...
تق...
قدمهایی آرام، منظم و سنگین.
اول فکر کرد صدای کفش خودش است.
برای امتحان، ایستاد.
قدمها هم ایستادند.
قلبش تندتر زد.
دوباره راه افتاد.
و دوباره...
تق...
تق...
تق...
این بار مطمئن بود.
یکی دنبالش میکرد.
گلویش خشک شد.
جرئت نداشت برگردد.
قدمهایش را تندتر کرد.
باران شدیدتر شد.
دستهایش از اضطراب یخ کرده بودند.
«آروم باش... شاید فقط یه رهگذره...»
اما حس ششمش چیز دیگری میگفت.
ناگهان تصمیم گرفت وارد کوچهی باریکی شود تا اگر کسی تعقیبش میکند، مطمئن شود.
کوچه تاریک بود.
چراغ انتهای آن مدام خاموش و روشن میشد.
آوا چند قدم جلو رفت.
بعد سریع برگشت.
هیچکس...
فقط صدای باران.
نفس عمیقی کشید و با خندهای عصبی گفت:
ـ «آوا... داری دیوونه میشی...»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای مردی از پشت سرش آمد.
ـ «نه... فقط دیر فهمیدی.»
تمام بدنش خشک شد.
آرام برگشت.
مردی قدبلند، با کتوشلوار مشکی و پالتویی بلند، زیر باران ایستاده بود.
چتری در دست نداشت.
قطرههای باران از روی موهای مشکی و صورت جدیاش پایین میچکیدند، اما انگار اصلاً برایش مهم نبود.
چشمهای خاکستریاش...
سرد بودند.
آنقدر سرد که آوا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
ـ «شما... کی هستید؟»
مرد جواب نداد.
فقط آرام به سمتش قدم برداشت.
قدمهایش نه عجله داشتند و نه تردید.
اعتمادبهنفسی عجیب در حرکاتش موج میزد.
آوا با صدایی لرزان گفت:
ـ «لطفاً نزدیکتر نیاید.»
مرد ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد گفت:
ـ «اسمم آرمانه.»
سکوت.
ـ «و اومدم تا قبل از اینکه خیلی دیر بشه، تو رو از اینجا ببرم.»
آوا با اخم نگاهش کرد.
ـ «ببخشید؟ من اصلاً شما رو نمیشناسم.»
لبهی لبهای آرمان خیلی کم تکان خورد.
نه لبخند بود...
نه تمسخر.
ـ «میدونم.»
ـ «پس چرا باید باهاتون بیام؟»
ـ «چون اگه نیای... تا چند دقیقهی دیگه میکشنت.»
آوا احساس کرد خون در رگهایش یخ زده است.
خواست چیزی بگوید...
اما ناگهان...
تق!
صدای شلیک گلوله در کوچه پیچید.
گلوله با فاصلهی چند سانتیمتری از سر آوا به دیوار برخورد کرد.
تکههای آجر روی صورتش پاشید.
بیاختیار جیغ کوتاهی کشید و زانوهایش سست شدند.
قبل از اینکه روی زمین بیفتد، آرمان با یک حرکت سریع او را به سمت خودش کشید.
دستش محکم دور کمر آوا حلقه شد.
برای اولین بار، آوا بوی عطر تلخ و چوبی او را حس کرد؛ عطری که با بوی باران آمیخته بود.
اما فرصتی برای فکر کردن نداشت.
از انتهای کوچه، چهار مرد مسلح بیرون آمدند.
یکی از آنها فریاد زد:
ـ «رئیس! دختره رو تحویل بده!»
آوا با ناباوری به آرمان نگاه کرد.
«رئیس؟... رئیسِ چی؟»
آرمان بدون اینکه نگاهش را از مهاجمان بردارد، خیلی آرام گفت:
ـ «حالا دیگه انتخاب با تو نیست...»
او با دست دیگرش اسلحهی مشکیرنگی را از زیر پالتو بیرون کشید.
چشمهایش دیگر هیچ احساسی نداشتند.
فقط مرگ در آنها دیده میشد.
و درست در همان لحظه...
کلاغ سیاهی روی دیوار پشت سر آرمان نشست.
قار...
قار...
قار...
انگار آغاز یک کابوس را اعلام میکرد...
باران آرام و بیوقفه روی خیابانهای سنگفرششدهی شهر میبارید.
چراغهای زرد خیابان، میان مه غلیظ، محو و تار به نظر میرسیدند. هر از گاهی صدای رعد، سکوت سنگین شب را میشکست و دوباره همهچیز در آرامشی وهمآلود فرو میرفت.
آوا یقهی پالتوی زرشکیاش را بالاتر کشید.
موهای موجدار و مشکیاش از زیر کلاه بیرون زده و قطرههای باران روی تارهایش میلغزیدند. کیفش را محکمتر به سینهاش چسباند و قدمهایش را تندتر کرد.
امشب، برخلاف همیشه، خیابان بیش از حد ساکت بود.
انگار شهر نفسش را حبس کرده بود.
آوا زیر لب غر زد:
ـ «فقط برس خونه... فقط برس خونه...»
اما همان لحظه...
صدای «قار... قار...» یک کلاغ از بالای تیر چراغ برق بلند شد.
بیاختیار سرش را بالا آورد.
کلاغی کاملاً سیاه، با چشمانی غیرعادی که زیر نور باران برق میزدند، خیره به او نگاه میکرد.
دلش فرو ریخت.
از کودکی از کلاغها میترسید.
مادربزرگش همیشه میگفت:
«هر وقت کلاغی مدت زیادی بهت خیره شد... یعنی یه راز قدیمی دوباره بیدار شده.»
آوا همیشه این حرف را خرافات میدانست.
اما امشب...
نمیتوانست دلیل این حس بد را نادیده بگیرد.
نگاهش را از کلاغ گرفت و دوباره راه افتاد.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای قدمهای دیگری را شنید.
تق...
تق...
تق...
قدمهایی آرام، منظم و سنگین.
اول فکر کرد صدای کفش خودش است.
برای امتحان، ایستاد.
قدمها هم ایستادند.
قلبش تندتر زد.
دوباره راه افتاد.
و دوباره...
تق...
تق...
تق...
این بار مطمئن بود.
یکی دنبالش میکرد.
گلویش خشک شد.
جرئت نداشت برگردد.
قدمهایش را تندتر کرد.
باران شدیدتر شد.
دستهایش از اضطراب یخ کرده بودند.
«آروم باش... شاید فقط یه رهگذره...»
اما حس ششمش چیز دیگری میگفت.
ناگهان تصمیم گرفت وارد کوچهی باریکی شود تا اگر کسی تعقیبش میکند، مطمئن شود.
کوچه تاریک بود.
چراغ انتهای آن مدام خاموش و روشن میشد.
آوا چند قدم جلو رفت.
بعد سریع برگشت.
هیچکس...
فقط صدای باران.
نفس عمیقی کشید و با خندهای عصبی گفت:
ـ «آوا... داری دیوونه میشی...»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای مردی از پشت سرش آمد.
ـ «نه... فقط دیر فهمیدی.»
تمام بدنش خشک شد.
آرام برگشت.
مردی قدبلند، با کتوشلوار مشکی و پالتویی بلند، زیر باران ایستاده بود.
چتری در دست نداشت.
قطرههای باران از روی موهای مشکی و صورت جدیاش پایین میچکیدند، اما انگار اصلاً برایش مهم نبود.
چشمهای خاکستریاش...
سرد بودند.
آنقدر سرد که آوا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
ـ «شما... کی هستید؟»
مرد جواب نداد.
فقط آرام به سمتش قدم برداشت.
قدمهایش نه عجله داشتند و نه تردید.
اعتمادبهنفسی عجیب در حرکاتش موج میزد.
آوا با صدایی لرزان گفت:
ـ «لطفاً نزدیکتر نیاید.»
مرد ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد گفت:
ـ «اسمم آرمانه.»
سکوت.
ـ «و اومدم تا قبل از اینکه خیلی دیر بشه، تو رو از اینجا ببرم.»
آوا با اخم نگاهش کرد.
ـ «ببخشید؟ من اصلاً شما رو نمیشناسم.»
لبهی لبهای آرمان خیلی کم تکان خورد.
نه لبخند بود...
نه تمسخر.
ـ «میدونم.»
ـ «پس چرا باید باهاتون بیام؟»
ـ «چون اگه نیای... تا چند دقیقهی دیگه میکشنت.»
آوا احساس کرد خون در رگهایش یخ زده است.
خواست چیزی بگوید...
اما ناگهان...
تق!
صدای شلیک گلوله در کوچه پیچید.
گلوله با فاصلهی چند سانتیمتری از سر آوا به دیوار برخورد کرد.
تکههای آجر روی صورتش پاشید.
بیاختیار جیغ کوتاهی کشید و زانوهایش سست شدند.
قبل از اینکه روی زمین بیفتد، آرمان با یک حرکت سریع او را به سمت خودش کشید.
دستش محکم دور کمر آوا حلقه شد.
برای اولین بار، آوا بوی عطر تلخ و چوبی او را حس کرد؛ عطری که با بوی باران آمیخته بود.
اما فرصتی برای فکر کردن نداشت.
از انتهای کوچه، چهار مرد مسلح بیرون آمدند.
یکی از آنها فریاد زد:
ـ «رئیس! دختره رو تحویل بده!»
آوا با ناباوری به آرمان نگاه کرد.
«رئیس؟... رئیسِ چی؟»
آرمان بدون اینکه نگاهش را از مهاجمان بردارد، خیلی آرام گفت:
ـ «حالا دیگه انتخاب با تو نیست...»
او با دست دیگرش اسلحهی مشکیرنگی را از زیر پالتو بیرون کشید.
چشمهایش دیگر هیچ احساسی نداشتند.
فقط مرگ در آنها دیده میشد.
و درست در همان لحظه...
کلاغ سیاهی روی دیوار پشت سر آرمان نشست.
قار...
قار...
قار...
انگار آغاز یک کابوس را اعلام میکرد...
- ۶.۰k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط