{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۹۸: سکوتِ ناگفته‌ها
سوآ هنوز همون‌جا ایستاده بود.
لرزش دستاش یه کم کمتر شده بود...
ولی ته دلش بدجوری می‌خواست بدوه سمت جونگ‌کوک و محکم بغلش کنه.
انگار کل دنیا توی اون چند متر فاصله خلاصه شده بود.
جونگ‌کوک هم حالش بهتر از اون نبود.
پشت میز ایستاده بود و هر چند ثانیه یه بار، انگار که دست خودش نباشه، نگاهش می‌افتاد به صورت سوآ.
می‌خواست مطمئن بشه که واقعیه، که واقعاً همون دختر روبروشه.
این‌قدر نزدیک، ولی در عین حال این‌قدر دور...
انگار یه دیوار شیشه‌ای ضخیم بینشون بود که فقط می‌تونستن همدیگه رو ببینن، اما اجازه نداشتن لمس کنن.
جونگ‌کوک فنجون چای رو گذاشت روی میز.
صدای تق کوچیک فنجون توی اون سکوت سنگین اتاق، مثل صدای انفجار پیچید.
سوآ با صدایی که هنوز یه ذره می‌لرزید، آروم گفت:
— یعنی... یعنی امروز باید همه‌ش کنار شما باشم؟
جونگ‌کوک سرش رو تکون داد و با همون لحنِ رسمی که انگار داشت به زور از گلوش بیرون می‌اومد، گفت:
— آره، دستور پادشاه اینه.
بعد یه مکث کوتاه کرد و ادامه داد:
— این امتحان... خیلی سخته سوآ.
سوآ یه قدم لرزون جلوتر اومد.
نه خیلی نزدیک، فقط در حدی که بتونه عمقِ غمِ چشمای جونگ‌کوک رو ببینه.
— می‌دونم... ولی من کم نمیارم. فقط...
جونگ‌کوک رفت سمت پنجره و پشتش رو به سوآ کرد.
انگار دیدن چشمای اشکی سوآ داشت تمام مقاومتش رو از بین می‌برد.
— این فقط امتحان تو نیست... امتحان منم هست باید یاد بگیریم چطوری جلوی بقیه غریبه باشیم.
سوآ با یه بغضی که داشت خفه‌ش می‌کرد، زمزمه کرد:
— یعنی حتی وقتی تنهاییم هم باید نقش بازی کنیم؟ واقعاً دلت واسم تنگ نشده؟
جونگ‌کوک دستش رو لبه‌ی پنجره فشار داد.
بند انگشتاش سفید شده بودن.
دلش می‌خواست فریاد بزنه که «دارم می‌میرم از دلتنگی»، ولی فقط گفت:
— الان وقتِ این حرفا نیست. فقط به وظیفت برس.
سوآ سرش رو انداخت پایین.
انگار یه سطل آب یخ ریخته باشن روش.
— متوجهم... سرورم.
جونگ‌کوک از شنیدنِ کلمه‌ی «سرورم» از زبون سوآ، انگار یه تیر خورد وسط قلبش.
برگشت و نگاهش کرد، ولی چیزی نگفت.
سکوت دوباره برگشت...
یه سکوت پر از حرفای نگفته که هیچ‌کدوم جرئت نمی‌کردن به زبون بیارن.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۳)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۷: فاصله‌ای که نباید شکسته شودسوآ هنوز جل...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۶: اولین دیدار در سکوتسوآ هنوز همون‌طور ب...

همخونه اجباری... پارت 123"ویو پارک دوین"نتونستم طاقت بیارم.آ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۴: بخشی از آزمونجونگ‌کوک همین‌جوری که داش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط