{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نشنیده ام که ماهی بر سر نهد کلاهی

نشنیده ام که ماهی بر سر نهد کلاهی
یا سرو با جوانان هرگز رود به راهی

سرو بلند بستان با این همه لطافت
هر روزش از گریبان سر برنکرد ماهی

گر من سخن نگویم در حسن اعتدالت
بالات خود بگوید زین راست تر گواهی

روزی چو پادشاهان خواهم که برنشینی
تا بشنوی ز هر سو فریاد دادخواهی

با لشکرت چه حاجت رفتن به جنگ دشمن
تو خود به چشم و ابرو برهم زنی سپاهی

خیلی نیازمندان برراهت ایستاده
گر می کنی به رحمت در کشتگان نگاهی

ایمن مشو که رویت آیینه ایست روشن
تا کی چنین بماند وز هر کناره آهی

گویی چه جرم دیدی تا دشمنم گرفتی
خود را نمی شناسم جز دوستی گناهی

ای ماه سروقامت شکرانه سلامت
از حال زیردستان میپرس گاه گاهی

شیری در این قضیت کهتر شده ز موری
کوهی در این ترازوکمتر شده ز کاهی

ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم
وز رستنی نبینی بر گور من گیاهی

سعدی به هر چه آید گردن بنه که شاید
پیش که داد خواهی از دست پادشاهی ...
دیدگاه ها (۲)

حتی اگر باران بشوی ،و بخواهی عاشقانه بباری ...هستند کسانی که...

هی میرویم و جاده به جایی نمی رسدقولی که عشق داده، به جایی نم...

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده استفرقی نمی کند چه کسی عاشقت شد...

ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیمبنده را نام خویشتن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط