{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)

Part:4(92)
(ویو:جونگکوک)
_:نقشه‌م...
چیزی نیست که به کسی گفت.
اگر بهت نیاز داشتم میگم.
کنجکاوی،و یک چیزه دیگه ای هم در چشماش دیده میشد...
متئو:باشه...
بلند شد،و کتش رو مرتب کرده...
متئو:شمارمو که داری...
میرا هم که نیست...
پس هروقت که کارم داشته باشی هستم.
و سری براش تکون دادم...
و بدون حرف دیگه ای رفت بیرون...
در که بسته شد...
دوباره همون جونگکوک غمگین،که تازه یاقوتش رو از دست داده،تبدیل شد...
حس میکردم زندگی دیگه معنی نداره...
فکرشو بکن...
بدون خنده هاش...
بدون لجبازی هاش...
بدون نگاه های تیزش...
هیچی هیچ چیز،معنی نداره!
ولی قبل از همه ی این ها باید نقشمو عملی کنم...
تا سنگینی قلبم،کمتر بشه...
پس رفتم به سمت اتاقم...
از بس خسته و ناراحت بودم،و با همون لباس ها خوابیدم...
صبح با صدای نوتیف گوشیم بلند شدم...
با چشمهای نیمه باز،صفحه رو باز کردم...
نوشته بود:...



تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.



شرط برای پارت بعدی:
لایک:۱۰تا
کامنت:۱۰تا
بازنشر:۵تا


#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبی‌تی‌اس#رمان#مافیا
دیدگاه ها (۰)

بانو حمایت بشه💖.https://wisgoon.com/989363_1923

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you too...but I don't know...How can I say this...to ...

I Love you too...but I don't know...How can I say this...to ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط