{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رقص سایه‌ها | پارت ۱۳: شکستنِ مهرِ سکوت

رقص سایه‌ها | پارت ۱۳: شکستنِ مهرِ سکوت


تنش میان تهیونگ و جونگ‌کوک مثل طنابی بود که هر لحظه ممکن بود پاره بشه. من دیگه نمی‌تونستم این فضای خفه‌کننده رو تحمل کنم. حسِ تماشاگر بودن، حسِ اینکه عروسکِ خیمه‌شب‌بازیِ اون‌ها باشم، داشت حالم رو بهم می‌زد.

جونگ‌کوک هنوز به تاریکی خیره بود. تهیونگ هم با نگاهی سرد، هر حرکتِ او رو زیر نظر داشت. بالاخره طاقتم تموم شد. قدمی به سمتِ هر دوشون برداشتم و با صدایی که به طرز عجیبی قوی و رسا به گوش می‌رسید، گفتم:

«بس کنید! هر دو تاتون… بس کنید این بازی‌های مسخره رو!»

هر دو برای لحظه‌ای خشکشون زد. جونگ‌کوک سرش رو به آرومی به سمتم چرخوند. نگاهش سرد بود، ولی انگار برای اولین بار واقعاً “من” رو می‌دید. تهیونگ با تعجب بهم نگاه کرد، انگار از اینکه جرأت کردم سکوت رو بشکنم، شوکه شده بود.

ادامه دادم: «من اون سایه رو دیدم. می‌دونم که اون چیزی که توی باغ می‌پلکه، یه خطای دید ساده نیست. شما دو تا هم دقیقاً می‌دونید اون چیه و چرا نمی‌ذارید من بفهمم… یا شاید هم ترسیدید که اگر بفهمم، دیگه کنترلِ من از دستتون خارج بشه؟»

تهیونگ خواست چیزی بگه، احتمالاً مثل همیشه با یک جمله‌ی مبهم منصرفم کنه، اما من راهش رو بستم. نگاه مستقیمم رو دوختم به جونگ‌کوک: «جونگ‌کوک، تو گفتی بعضی چیزها توی تاریکی بهتر دیده می‌شن. خب، من آماده‌ام که ببینم. اگر قرار نیست چیزی بگید، خودم دست به کار می‌شم.»

جونگ‌کوک لبخندِ کجی زد، لبخندی که نه مهربون بود و نه دلگرم‌کننده، اما یک‌جورِ عجیبی بوی خطر می‌داد. «میرا… تو اصلاً نمی‌دونی داری وارد چه بازیِ خطرناکی می‌شی. حقیقتِ اینجا، چیزی نیست که بتونی با شنیدنش، شب راحت بخوابی.»

«من دیگه نمی‌خوام راحت بخوابم!» فریاد زدم، صدام تو باغ پیچید.


با فریاد من، سکوتِ باغ شکست، اما نه با اعترافِ اون‌ها. در عوض، صدایِ مهیبِ شکستنِ شیشه‌ای از سمتِ انبارِ قدیمیِ تهِ باغ بلند شد. همه‌ی ما بی‌اختیار به اون سمت برگشتیم. نوری ضعیف از لایِ درِ نیمه‌بازِ انبار به بیرون می‌تابید؛ نوری که شبیه به هیچ چراغی نبود، بیشتر شبیه به رقصِ خاکستریِ ذراتِ نور در تاریکی.

تهیونگ اسلحه‌اش رو چک کرد و به جونگ‌کوک نگاهی انداخت. این بار دیگه خبری از رقابت نبود؛ فقط یک نوع توافقِ نانوشته برای محافظت از حریم. جونگ‌کوک سرش رو به نشونه تأیید تکون داد و به من نزدیک شد.

«میرا، پشتِ سرِ ما بمون.» جونگ‌کوک با لحنی که هنوز سرد بود، اما این بار یک حسِ محافظتِ پنهان توش داشت، دستور داد.

سه نفری، به سمتِ انبار قدم برداشتیم. هر چه نزدیک‌تر می‌شدیم، هوا سنگین‌تر و سردتر می‌شد. وقتی به درِ انبار رسیدیم، تهیونگ با ضربه پاش در رو باز کرد. اما داخل انبار، هیچ موجودِ زنده‌ای نبود. فقط چند تا سندِ قدیمی که روی زمین پخش شده بود و یک نشانِ نقره‌ایِ عجیب که وسطِ اتاق می‌درخشد.

تهیونگ خم شد و نشان رو از روی زمین برداشت. وقتی نورِ چراغ‌قوه‌اش روی نشان افتاد، هر سه نفرمون مات و مبهوت موندیم. یک نمادِ باستانی که هیچ‌کدوممون تا حالا ندیده بودیم.

تهیونگ زیر لب گفت: «این چیه؟ چرا باید توی انباری باشه که ده ساله پلمپ بوده؟»

جونگ‌کوک به سندها اشاره کرد که با خطِ دستیِ عجیبی نوشته شده بودند: «اینجا سرنخ‌هاییه که کسی نمی‌خواسته ما پیداشون کنیم. انگار کسی از قبل می‌دونسته ما اینجا میایم.»

من به اون نشانِ توی دستِ تهیونگ نگاه کردم؛ حسِ عجیبی بهم می‌گفت این نشان، کلیدِ تمامِ چیزهایی هست که تا حالا نادیده گرفته بودیم.

رو به اون‌ها کردم و گفتم: «دیگه وقتِ پنهان‌کاری نیست. هر چی که هست، ما باید با هم بفهمیمش. این سایه‌ها… این نشان… همه به هم وصلن. می‌خواید بدونید اون سایه چی بود؟ باید بفهمیم این نشان متعلق به کیه.»

جونگ‌کوک نگاهی به تهیونگ انداخت و بعد به من. «خیلی خب میرا. ولی اگر پامون رو توی این بازی گذاشتیم، دیگه راهِ برگشتی وجود نداره.»
دیدگاه ها (۰)

رقص سایه‌ها | پارت ۱۴: تعقیبِ ردپاسکوتِ سنگینِ بعد از بحثمون...

رقص سایه‌ها | پارت ۱۵: کدِ گمشدهنورِ کم‌جانِ چراغ‌قوه‌ی تهیو...

سناریو BTSوقتی که میگی بیا با هم بریم حمومنامجون: باشه خوشگل...

سناریوBTSوقتی بارداری و نصف شب میگی دلم لواشک میخوادنامجون: ...

پلیس من...p2

پلیس من...p10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط