📖 آکادمی آستریا
📖 آکادمی آستریا
پارت سیزدهم | «بیداری»
صدای باد میان درختهای جنگل میپیچید.
هیچکس حرفی نمیزد.
همه هنوز به همان نقطهای خیره بودند که موجود ناشناس ناپدید شده بود.
───
مارگارت سکوت را شکست.
«باید برگردیم.»
کارل اخم کرد.
«همین؟»
«همین.»
«اجازه میدیم فرار کنه؟»
مارگارت نگاه کوتاهی به او انداخت.
«الان دنبال اون رفتن... فقط یه اشتباهه.»
───
کارل چیزی نگفت.
اما معلوم بود از این جواب راضی نیست.
───
در راه برگشت...
جنا ناگهان ایستاد.
«...»
گریس متوجه شد.
«چی شده؟»
جنا آرام گفت:
«یکی داره دنبالمون میاد.»
همه همان لحظه آمادهی مبارزه شدند.
───
از میان درختها...
سه موجود سایهای بیرون آمدند.
قدبلند...
با چشمهای سرخ...
و بدنهایی که انگار از دود ساخته شده بودند.
───
ویلیام اولین نفر حمله کرد.
رعدی از آسمان فرود آمد.
اما...
از بدن یکی از موجودات رد شد.
انگار اصلاً وجود نداشت.
«چی؟!»
───
گریس ریشههای درختان را به سمتشان فرستاد.
ریشهها هم از بدنشان عبور کردند.
کارل با تعجب گفت:
«این غیرممکنه...»
───
مارگارت آرام گفت:
«اونا واقعی نیستن...»
«سایهان.»
───
یکی از سایهها با سرعت به سمت جولیت حمله کرد.
کارل بدون فکر خودش را جلوی او انداخت.
گلولهای از آتش پرتاب کرد.
اما حمله باز هم بیاثر بود.
───
جولیت با نگرانی گفت:
«کارل!»
کارل دندانهایش را روی هم فشرد.
«حالم خوبه.»
───
سایهی دوم از پشت سر به آنها نزدیک شد.
همه برای یک لحظه...
در جای خود ماندند.
───
ناگهان...
دودل با صدای بلند پارس کرد.
🐶
صدایش میان جنگل پیچید.
در همان لحظه...
روی گردنبند جولیت، نوری آبی درخشید.
───
جولیت احساس کرد سرمای عجیبی تمام وجودش را فرا گرفته.
بیاختیار دستش را جلو برد.
«نه...»
«این چیه...؟»
───
قطرههای آب از هوای اطراف جمع شدند.
برف ریزی شروع به باریدن کرد.
اما...
هوا اصلاً سرد نبود.
───
چشمهای مارگارت از تعجب گرد شد.
«نه...»
«هنوز زوده...»
───
در یک لحظه...
تمام جنگل در نوری آبی فرو رفت.
سایهها یکییکی ناپدید شدند.
انگار هیچوقت وجود نداشتند.
───
همه مات و مبهوت به جولیت نگاه میکردند.
خودش هم نفسنفس میزد.
«من...»
«من این کارو کردم؟»
───
کارل اولین کسی بود که جلو آمد.
«آسیب ندیدی؟»
جولیت آرام سرش را تکان داد.
«فقط...»
«نمیفهمم چی شد.»
───
مارگارت به گردنبند جولیت خیره شد.
«قدرت... بیدار شد.»
گریس با نگرانی پرسید:
«یعنی چی؟»
مارگارت نفس عمیقی کشید.
«از این لحظه...»
«دیگه راه برگشتی وجود نداره.»
───
باد دوباره میان درختها وزید.
و در دوردست...
همان دو چشم سرخ...
بار دیگر باز شدند.
این بار...
همراه با لبخندی مرموز.
📚 پایان پارت سیزدهم
پارت سیزدهم | «بیداری»
صدای باد میان درختهای جنگل میپیچید.
هیچکس حرفی نمیزد.
همه هنوز به همان نقطهای خیره بودند که موجود ناشناس ناپدید شده بود.
───
مارگارت سکوت را شکست.
«باید برگردیم.»
کارل اخم کرد.
«همین؟»
«همین.»
«اجازه میدیم فرار کنه؟»
مارگارت نگاه کوتاهی به او انداخت.
«الان دنبال اون رفتن... فقط یه اشتباهه.»
───
کارل چیزی نگفت.
اما معلوم بود از این جواب راضی نیست.
───
در راه برگشت...
جنا ناگهان ایستاد.
«...»
گریس متوجه شد.
«چی شده؟»
جنا آرام گفت:
«یکی داره دنبالمون میاد.»
همه همان لحظه آمادهی مبارزه شدند.
───
از میان درختها...
سه موجود سایهای بیرون آمدند.
قدبلند...
با چشمهای سرخ...
و بدنهایی که انگار از دود ساخته شده بودند.
───
ویلیام اولین نفر حمله کرد.
رعدی از آسمان فرود آمد.
اما...
از بدن یکی از موجودات رد شد.
انگار اصلاً وجود نداشت.
«چی؟!»
───
گریس ریشههای درختان را به سمتشان فرستاد.
ریشهها هم از بدنشان عبور کردند.
کارل با تعجب گفت:
«این غیرممکنه...»
───
مارگارت آرام گفت:
«اونا واقعی نیستن...»
«سایهان.»
───
یکی از سایهها با سرعت به سمت جولیت حمله کرد.
کارل بدون فکر خودش را جلوی او انداخت.
گلولهای از آتش پرتاب کرد.
اما حمله باز هم بیاثر بود.
───
جولیت با نگرانی گفت:
«کارل!»
کارل دندانهایش را روی هم فشرد.
«حالم خوبه.»
───
سایهی دوم از پشت سر به آنها نزدیک شد.
همه برای یک لحظه...
در جای خود ماندند.
───
ناگهان...
دودل با صدای بلند پارس کرد.
🐶
صدایش میان جنگل پیچید.
در همان لحظه...
روی گردنبند جولیت، نوری آبی درخشید.
───
جولیت احساس کرد سرمای عجیبی تمام وجودش را فرا گرفته.
بیاختیار دستش را جلو برد.
«نه...»
«این چیه...؟»
───
قطرههای آب از هوای اطراف جمع شدند.
برف ریزی شروع به باریدن کرد.
اما...
هوا اصلاً سرد نبود.
───
چشمهای مارگارت از تعجب گرد شد.
«نه...»
«هنوز زوده...»
───
در یک لحظه...
تمام جنگل در نوری آبی فرو رفت.
سایهها یکییکی ناپدید شدند.
انگار هیچوقت وجود نداشتند.
───
همه مات و مبهوت به جولیت نگاه میکردند.
خودش هم نفسنفس میزد.
«من...»
«من این کارو کردم؟»
───
کارل اولین کسی بود که جلو آمد.
«آسیب ندیدی؟»
جولیت آرام سرش را تکان داد.
«فقط...»
«نمیفهمم چی شد.»
───
مارگارت به گردنبند جولیت خیره شد.
«قدرت... بیدار شد.»
گریس با نگرانی پرسید:
«یعنی چی؟»
مارگارت نفس عمیقی کشید.
«از این لحظه...»
«دیگه راه برگشتی وجود نداره.»
───
باد دوباره میان درختها وزید.
و در دوردست...
همان دو چشم سرخ...
بار دیگر باز شدند.
این بار...
همراه با لبخندی مرموز.
📚 پایان پارت سیزدهم
- ۸۵
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط