پارت
پارت 2
#عشقی.که.هرگز.پذیرفته.نشد
---------------------------------------------------------
ا.ت با تعجب به کسی که به پیرمرد مشت زد نگاه کرد اما چشمانش با دیدن واساکا دشمن بچگیش از تعجب گشاد شد اما چیزی که بیشتر باعث تعجب آت شد این بود که واساکا به سمت پیرمرد رفت و روی شکمش نشست و تا می خورد مشت زد.
تنها صدای که توی کوچه می پیچید صدای برخورد مشت های واساکا به صورت پیرمرد و قطرات باران که به زمین خیس برخورد می کرد.
ا.ت با تعجب به واساکا خیره شده بود قلبش از این همه اتفاق تند تند می زد و نفسش سنگین شد بود، دست ا.ت سینه اش رو محکم گرفته بود تا شاید ترسش کمتر بشه. همه چیز براش عجیب بود به خصوص رفتار واساکا.
دیدگاه ا.ت
اون از کجا می دونست که ا.ت تو خطر یا از کجا می دونست ا.ت کجاس یه لحظه نکن جاسوسی ا.ت رو می کرد.
ریشه افکار ا.ت با دیدن بدن پیرمرد که دیگه هیچ تکونی نمی خورد پاره شد و چشماش رو روی واساکا که بلند شد بود دوخت شد بود.
صورت واساکا زیر ماه می درخشید و چشماش اونقدر سرد و بی احساس به پیرمرد خیریه شده بود که باعث شد ا.ت برای یه لحظه آب دهنش رو به سختی قورت بده.
ذهن ا.ت لعنتی این چرا آنقدر خوشتیپه یه لحظه اون چرا آنقدر عصبانی بود نکنه بهخاطر من- نه بابا این چه فکریه دخترت همه از همچین آدم های بدش میاد و ما هم از بچگی دشمنیم پس محاله...
دیدگاه واساکا
داشتم زیر بارون قدم می زد حوصلم سر رفته بود و از اون سمت الان شینچیرو و بچه ها خواب بودن پس بهترین تصمیم همین بود اما کی فکرش رو می کرد که اون رو ببینم « اشاره به ا.ت» دشمن بچگی لعنتیم دختر پروانه « اشاره به مادر ا.ت» لعنتی اون از همون بچگی خیلی رو مخ بود.
فلش بک به گذشته
باران ریزی میبارید؛ از آن بارانهایی که نه خیس میکند، نه اجازه میدهد خشک بمانی.
ا.ت روی دیوار کوتاه پشت مدرسه نشسته بود، پاهایش تاب میداد و آدامسش را با صدای بلند میترکاند، انگار کل دنیا فقط صحنهی نمایش اوست.
شش سالش بود.
موهای بلوندش را با بیحوصلگی بسته بود، چند تار مو روی صورتش ریخته بود و آن خال کوچک زیر چشمش—که بعدها تبدیل به امضای ترسناکش شد—همان موقع هم به چشم میآمد.
پسرک روبهرویش گریه میکرد.
— «گفتم پولاتو بده، مگه کری؟»
و درست همان لحظه، نگاهِ پسر هفتسالهای از آن سوی حیاط رویش قفل شد.
واساكا.
او فقط برای دیدن «دخترِ پروانه» آمده بود…
افسانهای که بهخاطر عشق، دنیای گنگ را کنار گذاشته بود.
زنی که واساکا به قدرتش احترام میگذاشت.
اما چیزی که دید…
یک دختر قلدر بود که پول توجیبی یک بچه را میگرفت و با خنده از دیوار پایین میپرید.
و همانجا بود که اولین جرقهی نفرت در دلش روشن شد.
— «این؟ دختر اون افسانهست؟ مسخرهست…»
از آن روز، انگار یک قرارداد نانوشته بینشان بسته شد.
هر هفته.
هر مدرسه.
هر محله.
باز هم همدیگر را میدیدند.
#عشقی.که.هرگز.پذیرفته.نشد
---------------------------------------------------------
ا.ت با تعجب به کسی که به پیرمرد مشت زد نگاه کرد اما چشمانش با دیدن واساکا دشمن بچگیش از تعجب گشاد شد اما چیزی که بیشتر باعث تعجب آت شد این بود که واساکا به سمت پیرمرد رفت و روی شکمش نشست و تا می خورد مشت زد.
تنها صدای که توی کوچه می پیچید صدای برخورد مشت های واساکا به صورت پیرمرد و قطرات باران که به زمین خیس برخورد می کرد.
ا.ت با تعجب به واساکا خیره شده بود قلبش از این همه اتفاق تند تند می زد و نفسش سنگین شد بود، دست ا.ت سینه اش رو محکم گرفته بود تا شاید ترسش کمتر بشه. همه چیز براش عجیب بود به خصوص رفتار واساکا.
دیدگاه ا.ت
اون از کجا می دونست که ا.ت تو خطر یا از کجا می دونست ا.ت کجاس یه لحظه نکن جاسوسی ا.ت رو می کرد.
ریشه افکار ا.ت با دیدن بدن پیرمرد که دیگه هیچ تکونی نمی خورد پاره شد و چشماش رو روی واساکا که بلند شد بود دوخت شد بود.
صورت واساکا زیر ماه می درخشید و چشماش اونقدر سرد و بی احساس به پیرمرد خیریه شده بود که باعث شد ا.ت برای یه لحظه آب دهنش رو به سختی قورت بده.
ذهن ا.ت لعنتی این چرا آنقدر خوشتیپه یه لحظه اون چرا آنقدر عصبانی بود نکنه بهخاطر من- نه بابا این چه فکریه دخترت همه از همچین آدم های بدش میاد و ما هم از بچگی دشمنیم پس محاله...
دیدگاه واساکا
داشتم زیر بارون قدم می زد حوصلم سر رفته بود و از اون سمت الان شینچیرو و بچه ها خواب بودن پس بهترین تصمیم همین بود اما کی فکرش رو می کرد که اون رو ببینم « اشاره به ا.ت» دشمن بچگی لعنتیم دختر پروانه « اشاره به مادر ا.ت» لعنتی اون از همون بچگی خیلی رو مخ بود.
فلش بک به گذشته
باران ریزی میبارید؛ از آن بارانهایی که نه خیس میکند، نه اجازه میدهد خشک بمانی.
ا.ت روی دیوار کوتاه پشت مدرسه نشسته بود، پاهایش تاب میداد و آدامسش را با صدای بلند میترکاند، انگار کل دنیا فقط صحنهی نمایش اوست.
شش سالش بود.
موهای بلوندش را با بیحوصلگی بسته بود، چند تار مو روی صورتش ریخته بود و آن خال کوچک زیر چشمش—که بعدها تبدیل به امضای ترسناکش شد—همان موقع هم به چشم میآمد.
پسرک روبهرویش گریه میکرد.
— «گفتم پولاتو بده، مگه کری؟»
و درست همان لحظه، نگاهِ پسر هفتسالهای از آن سوی حیاط رویش قفل شد.
واساكا.
او فقط برای دیدن «دخترِ پروانه» آمده بود…
افسانهای که بهخاطر عشق، دنیای گنگ را کنار گذاشته بود.
زنی که واساکا به قدرتش احترام میگذاشت.
اما چیزی که دید…
یک دختر قلدر بود که پول توجیبی یک بچه را میگرفت و با خنده از دیوار پایین میپرید.
و همانجا بود که اولین جرقهی نفرت در دلش روشن شد.
— «این؟ دختر اون افسانهست؟ مسخرهست…»
از آن روز، انگار یک قرارداد نانوشته بینشان بسته شد.
هر هفته.
هر مدرسه.
هر محله.
باز هم همدیگر را میدیدند.
- ۴.۸k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط