رمان عشق پنهان من
رمان عشق پنهان من
پارت ۹
هانا همینطور که توی فکر بود و به اتفاقات
این چند وقت فکر میکرد به خواب رفت
صبح شد و هانا با صدا گوش نواز تهیونگ از
خواب ناز بیدار شد ....... اولش کمی ترسید و
بعد به از قیافه تهیونگ خدنش گرفت
هانا: وای چقدر قیافت بامزه شده
تهیونگ : مگه چه شکلیم
هانا : خیلی خنده دار شدی
تهیونگ : وااااا .... سر صبحی گل زدی
هانا از خنده دست بر نمیداشت
تهیونگ: بیا پایین صبحونه بخور
هانا که حالا تصمیم گرفته بود دست از
خندیدن برداره و کاملا جدی شدن بود گفت
هانا: میگم آقای تهیونگ
تهیونگ: عهه اینجوری حرف نزن احساس
میکنم اومدم اداره
هانا : باشه فقط یه سوال داشتم
تهیونگ : چییی بپرس
هانا : خب میگم من اصلا الان چرا اینجام شما
قراره منو به سرپرستی بگیرین ؟
تهیونگ : اصلا نگران نباش یکم دیگه که سرم
خلوت تر بشه میام پرورشگاه و به سرپرستی
خودم میگیرمت
هانا : چرا شما این کارت رو میکنید
تهیونگ : می میدونی حس خیلی خوبی از تو
میگیرم و راستش منو یاد یه نفر میاندازی
هانا : کی
تهیونگ : خب خواهر کوچیکه خودم که از
دستش دادم اونم تقریبا هم سنو سال خودت بود
تمام مدتی که تهیونگ داشت از خواهرش
حرف میزد بغض داشت
هانا : آخی اشکال نداره
ویو تهیونگ
هانا خیلی دختر با نمک و خوش انرژی هست
و منو با شیرین بازی هاش از مشکلاتم دور
میکنه اولین باری که دیدمش قیافه خواهرم
اومد جلو چشمم و عصبانی بودم
ولی واقعا انگار که الان هانا واقعا شده عضوی
از خانوادم درسته زن ندارم ولی خب میخوام
به سرپرستی بگیرمش و خودم بزرگش کنم
پارت ۹
هانا همینطور که توی فکر بود و به اتفاقات
این چند وقت فکر میکرد به خواب رفت
صبح شد و هانا با صدا گوش نواز تهیونگ از
خواب ناز بیدار شد ....... اولش کمی ترسید و
بعد به از قیافه تهیونگ خدنش گرفت
هانا: وای چقدر قیافت بامزه شده
تهیونگ : مگه چه شکلیم
هانا : خیلی خنده دار شدی
تهیونگ : وااااا .... سر صبحی گل زدی
هانا از خنده دست بر نمیداشت
تهیونگ: بیا پایین صبحونه بخور
هانا که حالا تصمیم گرفته بود دست از
خندیدن برداره و کاملا جدی شدن بود گفت
هانا: میگم آقای تهیونگ
تهیونگ: عهه اینجوری حرف نزن احساس
میکنم اومدم اداره
هانا : باشه فقط یه سوال داشتم
تهیونگ : چییی بپرس
هانا : خب میگم من اصلا الان چرا اینجام شما
قراره منو به سرپرستی بگیرین ؟
تهیونگ : اصلا نگران نباش یکم دیگه که سرم
خلوت تر بشه میام پرورشگاه و به سرپرستی
خودم میگیرمت
هانا : چرا شما این کارت رو میکنید
تهیونگ : می میدونی حس خیلی خوبی از تو
میگیرم و راستش منو یاد یه نفر میاندازی
هانا : کی
تهیونگ : خب خواهر کوچیکه خودم که از
دستش دادم اونم تقریبا هم سنو سال خودت بود
تمام مدتی که تهیونگ داشت از خواهرش
حرف میزد بغض داشت
هانا : آخی اشکال نداره
ویو تهیونگ
هانا خیلی دختر با نمک و خوش انرژی هست
و منو با شیرین بازی هاش از مشکلاتم دور
میکنه اولین باری که دیدمش قیافه خواهرم
اومد جلو چشمم و عصبانی بودم
ولی واقعا انگار که الان هانا واقعا شده عضوی
از خانوادم درسته زن ندارم ولی خب میخوام
به سرپرستی بگیرمش و خودم بزرگش کنم
- ۳۳۵
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط