{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۱۶

بومگیو بیدار شد و رفت پایین
بومگیو: هیونگ نظرت چیه بریم پیکنیک و شب رو اونجا بمونیم بگیم بچه ها هم بیان
یونجون: کاش یه ذره زوتر میگفتی چون الان دیره میدونی فردا صبح ساعت ۷ اینا بریم که صبح زوده
بومگیو : باشه ، پس من برم به سوبین خبر بدم
یونجون: باشه من برم به هیونینگ کای و تهیون بگم ( دوستان با اینکه کای و تهیون دستیار های یونجون هستن ولی تنها دوستا و بهترین دوست های یونجونن)
پرش زمانی سریع به فردا صبح ساعت ۶ و نیم
بومگیو : هی پاشو دیر میشه
یونجون: باشه بابا تو کی انقدر سحر خیز شدی
و رفتن همه چیز رو اماده کردن و رفتن به یه جنگل که راهش نیم ساعت اینا بود و سر راه تهیون و کای و سوبین هم برداشتن و بالاخره بعد نیم ساعت رسیدن جنگل ( عزیزان اونا میخوان سه روزی تو جنگل کمپ بزنن سر همین جنگل رفتن)
بومگیو و سوبین و تهیون داشتن چادر رو میزدن و کای و یونجون و هم داشتن هیزم جمع میکردن و بالاخره چادر زدن اون سه تا تموم شد یک چادر برای سه نفر و یک چادر برای دونفر و کلا دوتا چادر بود دیگه
بومگیو اومد پیش کای و یونجون و تا اومد حرف بزنه پاش گیر کرد و از جای بلندی افتاد
یونجون: هی بومگیو خوبی ؟ چیزیت نشد ؟
بومگیو : خوبم
یونجون از اونور اومد پیش بومگیو و دید پاش زخمیه
( دوستان ارتفاع جایی که بومگیو افتاد خیلی هم زیاد نبود حدود ۱۰ متر)
و یونجون بومگیو رو کول کرد و برد سمت چادرا
یونجون: میمری یه بار حواست رو جمع کنی کم مونده بود از نگرانی سکته بزنم
بومگیو : ببخشید
یونجون: حالا این یه بار رو میبخشم
بومگیو یه دونه زد تو سرش
بومگیو : پررو نشو اقای روباه
یونجون: باشه بابا حالا چرا میزنی چی گفتم مگه
سوبین: بومگیو خوبی؟ پات چیشده؟
بومگیو: هیچی بابا افتادم نگران نباش خوب میشه
سوبین : ترسیدم اخه زخمت بزرگه
بومگیو: من یه مَردم به نظرت زشت نیست یه مرد ۲۳ ساله درد این زخم رو تحما نکنه
سوبین : راست میگی
و بالاخره کار باند پیچی پای بومگیو تموم شد و رفتن شام (شام باربیکو داشتن)
دیدگاه ها (۵)

۳۰ تاییی شدنمون مبارکککککککککک🥳🥳واقعا خیلی خوشحالم با اینکه ...

دوستان تو رو خدا بیشتر حمایت کنید بخدا من با حمایت های شما خ...

پارت ۸ رفتم و در رو باز کردم دیدم که سوبینه سوبین محکم پرید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط