{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#درخواستی

#درخواستی

تکپارتی


«وقتی جیمین موچی می‌خواد ولی براش درست نمی‌کنی...»



از وقتی صبح بیدار شده بود، فقط یک کلمه می‌گفت.

«موچی...»

اولش فکر کردم شوخیه.

ـ «ا.ت... موچی درست کن.»

بدون اینکه سرم توی از روی گوشی بلند کنم گفتم:

ـ «نه.»

چند ثانیه سکوت شد.

ـ «نه؟»

ـ «آره، نه.»

با اخم مصنوعی دست به سینه ایستاد.
ـ «یعنی برای من موچی درست نمی‌کنی؟»

خندم گرفت.
ـ «امروز حوصله ندارم.»

چند دقیقه بعد دوباره اومد کنارم.

ـ «الان حوصله داری؟»

ـ «نه.»

ـ «ده دقیقه دیگه؟»

ـ «بازم نه.»

یه نفس عمیق کشید و زیر لب غر زد:
ـ «باورم نمی‌شه...»

از روی مبل بلند شد و رفت آشپزخونه.

صدای باز شدن کابینت‌ها در میومد

ـ «آرد کجاست؟»

جواب ندادم.

ـ «نشاسته؟»

بازم سکوت.

ـ «پس حداقل بگو قابلمه کجاست!»

از دور داد زدم:
ـ «خودت پیداش کن.»

چند ثانیه بعد برگشت و با یه نگاه مظلوم نشست رو به روم.

ـ «واقعاً دلت نمی‌سوزه؟»

ـ «نه.»

ـ «حتی یه ذره؟»

سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم.

اونم لبشو جمع کرد و آروم گفت:
ـ «باشه...»

فکر کردم بی‌خیال شده.

ولی اشتباه می‌کردم.

حدود نیم ساعت بعد، همه‌جا بیش از حد ساکت شده بود.

همین سکوت نگرانم کرد.

بلند شدم دنبالش بگردم.

نه توی اتاق بود...
نه توی آشپزخونه...

آخرش دیدمش که روی مبل نشسته، دست به سینه، با یه دفتر کوچیک توی دستش.

ـ «داری چیکار می‌کنی؟»

بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
ـ «دارم اسمت رو توی لیست آدم‌های بد می‌نویسم.»

زدم زیر خنده.

ـ «جدی؟»

ـ «کاملاً.»

رفتم کنارش نشستم.

ـ «خب حالا اگه موچی درست نکنم چی میشه؟»

دفتر رو بست، آروم برگشت سمتم و با همون لبخند ریز معروفش گفت:

ـ «اون موقع... باید تنبیه بشی.»

با خنده گفتم:
ـ «چه تنبیهی؟»

جیمین چند لحظه فقط نگاهم کرد.

بعد آروم گفت:
ـ «اونو دیگه خودت حدث بزن ...»

همینو گفت، از روی مبل بلند شد و با یه لبخند شیطنت‌آمیز از اتاق بیرون رفت؛ در حالی که من هنوز داشتم به این فکر می‌کردم واقعاً چه نقشه‌ای توی سرش بوده!

چطور بود قندعسلام 🫠🦋

تاریخ نوشته شده :۱۴٠۵/۵/۴
دیدگاه ها (۱۵)

هاییی💋☺️چطوریننن؟دلم خیلی خیلی براتون تنگ شده 😭🥹امروز اومدم ...

ناشناسمون✨🔗 هرچی میخوای بگوو نانازم...🦢🩷https://abzarek.ir/s...

#درخواستی وقتی یه آرمی ایرانی هستی و میری پیش اعضا...تکپارت...

وقتی لال بودی و نمیتونستی صحبت کنی ولی ...part:③جونگکوک واقع...

مهمونی پارت ۴۲

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط