{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و من آرام می گریم

و من آرام می گریم
و او حتی نمی بیند
و من آرام می میرم
و او حتی نمی داند
عجب یاریست یار من
نه می بیند ، نه می داند
چگونه چشمهای من برایش اشک می ریزد
چگونه پرسه های من به یادش اوج می گیرد
چگونه دستهای من برایش شعر می سازد
چگونه از فراقش این دل بیتاب می سوزد
و او هرگز نمی داند
و من آرام می میرم
و او هرگز نمی آید
و او هرگز نمی آید... #عاشقانه #عاشقانه_ها #دلنوشته #دلنوشته_ها
دیدگاه ها (۳)

باز هم از تو مینویسمتویی که تکرار نام زیبایتجان دوباره ام می...

تو مثل بارانِ بی دلیلبی وقفه عشق میباری و من به هزار دلیل نا...

دلم تو را میخواهد تو را که تا تمام فرداها نخواهم داشت تو را ...

چه برزخ تلخیستوقتی هر شب تا خود صبح بیادت اشک میریزم و شعر م...

گاهی آدم آن‌قدر خسته می‌شود که دیگر حتی اشک هم برایش نمی‌مان...

_____پارت⁶ نفرین کوچولو_____میان عتیقه‌ ها قدم می‌زدم که ناگ...

گاهی زندگی مثل روزی بارانی می‌ماند که هیچ چیز جز سرپناه موقت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط