{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱

پارت ۱

بوی کاغذ نو و پاک‌کننده‌های مخصوص کلاس، همیشه برای من معنای "شروع دوباره" می‌داد. اولین روز سال تحصیلی در دبیرستان "شین‌وا" بود. من، با کوله‌پشتی سنگینِ پر از کتاب‌های کمک‌آموزشی و عینک نیمه‌قابیم، در راهروهای شلوغ قدم می‌زدم و سعی می‌کردم از جمعیت و سر و صدای دانش‌آموزان فرار کنم.

هدف من ساده بود: رسیدن به کلاس، پیدا کردن یک صندلی در ردیف دوم و گذراندن یک سال تحصیلی بی‌دردسر، بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم. من همان دختر ساده‌ای بودم که همیشه در گوشه‌ی کلاس می‌نشست و هدفش فقط نمره‌های عالی بود.

اما در این مدرسه، یک "قانون نانوشته" وجود داشت: همه می‌دانستند که در مرکز تمام توجهات، **هیونجین** قرار دارد.

درحالی که داشتم لیست کلاس‌هایم را چک می‌کردم، ناگهان جمعیت در راهرو باز شد. انگار ناخودآگاه راه برای کسی باز می‌شد. صداهای پچ‌پچ بلند شد: *"نگاه کن، هیونجین اومد!"*، *"امروز چقدر خوش‌تیپ شده..."*

او را دیدم. هیونجین با آن قد بلند و قدم‌های آرام اما با اعتمادبه‌نفس، در حال حرکت بود. موهایش کمی آشفته اما جذاب بود و لبخندی کمرنگ که انگار فقط برای خودش بود، روی لب داشت. او از آن دست پسرانی بود که وقتی وارد اتاقی می‌شوند، تمام اکسیژن آنجا را برای خودشان برمی‌دارند. او نه تنها محبوب‌ترین پسر مدرسه بود، بلکه از نظر ظاهری هم فراتر از حد تصور بود.

من سعی کردم سریع از کنارش رد شوم تا با او تلاقی نداشته باشم. اما همان لحظه، یک دانش‌آموز که با عجله می‌دوید، به شانه من خورد. تمام کتاب‌هایم از دستم رها شدند و با صدای بلندی روی زمین پخش شدند.

"وای، ببخشید!" با دستپاچگی روی زمین نشستم تا کتاب‌ها را جمع کنم. صورتم از خجالت سرخ شده بود.

ناگهان سایه‌ای بلند روی من افتاد. سایه‌ای که از من بزرگتر بود. قلبی که تا آن لحظه آرام می‌زد، ناگهان شروع کرد به کوبیدن در سینه‌ام. بالا را نگاه کردم و نفسم در سینه حبس شد.

هیونجین آنجا ایستاده بود. او درست بالای سر من بود. نگاهش از بالا به پایین روی من چرخید؛ روی کتاب‌های پخش شده، روی لباس ساده و مرتبم و در نهایت روی چهره‌ی پریشان من.

برای چند ثانیه، زمان ایستاد. سکوت بین ما، برخلاف هیاهوی راهرو، سنگین و عمیق بود. من منتظر بودم که یا از کنارم رد شود، یا با تمسخر بخندد، یا حتی کلاً بی‌تفاوت باشد. اما او...

او خم شد. دست‌های بلند و کشیده‌اش را جلو آورد و یکی از کتاب‌های من را که با جلد آبیِ ساده مشخص بود، از روی زمین برداشت.

"کتاب‌های خوب هستند، بهتر است مراقبشان باشی." صدایش بم و آرام بود، اما آنقدر نزدیک بود که لرزش کلماتش را در گوش‌هایم حس کردم.

او کتاب را به من داد. وقتی دستمان برای لحظه‌ای کوتاه با دست او برخورد کرد، انگار یک جریان الکتریکی ضعیف از بدنم عبور کرد. من فقط توانستم یک "ممنونم" بسیار بی‌جان و آرام بگویم.

هیونجین قبل از اینکه برود، نگاهش را برای یک لحظه بیشتر روی من نگه داشت. نگاهی که فراتر از یک برخورد اتفاقی بود؛ انگار داشت سعی می‌کرد بفهمد این دختر با آن نگاهِ آرام و کتاب‌های بی‌شمار، کیست. سپس با همان لبخند نیمه‌بخش، از کنارم گذشت.

من همان‌جا روی زمین نشستم، در حالی که قلبم مثل یک پرنده در قفس می‌تپید. آن روز اول، من فقط می‌خواستم یک سال آرام داشته باشم، اما با آن نگاهِ هیونجین، حس کردم آرامشِ من، دقیقاً همان چیزی است که قرار است از دست برود.
دیدگاه ها (۰)

یه چند پارتی از هیونجین نوشتم بزارم؟ احساس میکنم اصلا خوب نم...

باران در سئول همیشه بوی خاصی داشت؛ ترکیبی از خاک خیس و خنکای...

چپتر دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط