ایا همیشه تنفر باقی میماند؟
ایا همیشه تنفر باقی میماند؟
✨پارت۱✨
______________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_____________
مکان: عمارت مجللِ «خانواده اول»؛ تالاری با دیوارهای سنگی تیره، لوسترهای کریستال که نوری سرد میتابانند و سکوتی که تنها صدای برخورد یخ در لیوانهای نوشیدنیِ گرانقیمتِ مردان حاضر در جلسه آن را میشکند. چهار خانواده بر سر میز گرد نشستهاند. فضا به شدت سنگین است.
(پدر جونگکوک): با نگاهی سنگی و بیروح به بقیه نگاه میکند، دستش را روی میز میکوبد و صدایش مثل یخ سرد است. «حضور همهتون تو این عمارت، یعنی پذیرشِ شرایط من. ما اینجا نیستیم که دوست باشیم، هستیم که قلمروهامون رو حفظ کنیم.»
(جونگکوک): در گوشهای از میز، در سایه نشسته است. چشمهای سرد و تیلهایاش را به لیوانش دوخته و به حرفهای پدرش با پوزخندی محو گوش میدهد. او حتی یک لحظه هم به پدرش نگاه نمیکند. زیر لب طوری که فقط تهیونگ بشنود زمزمه میکند: «باز هم تکرار مکررات… چقدر از دیدنِ این نمایشِ قدرتِ پوچ خسته شدم.»
& (تهیونگ): با لبخندی که به نظر گرم میرسد اما در چشمانش شیطنتِ عجیبی نهفته است، به سمت پدر جونگکوک میچرخد. «پدر، اینقدر سخت نگیر. همه ما اینجا به یک توافق رسیدیم، مگه نه؟»
_ (پدر آت): با هیجان شروع به صحبت میکند، انگار از این فضای پرخطر لذت میبرد. «دقیقاً! ما فقط به دنبال سود مشترک هستیم. در ضمن، دخترم «آت» رو آوردم که با محیط آشنا بشه. وقتشه که او هم کمکم وارد این بازیها بشه، مگه نه؟»
(آت): تو کنار پدرت نشستهای. چشمهای طوسی و درخشانت با کنجکاوی کل اتاق را بررسی میکند. تو هنوز نمیدانی این افراد چه رازهای سیاهی پشت چهرههای جدیشان دارند. نگاهت ناخودآگاه روی آن مرد جوانی که گوشهی تاریک میز نشسته (جونگکوک) قفل میشود. چیزی در نگاه سرد او، قلبت را کنجکاو میکند.
(جونگکوک): سرت را ناگهان بالا میآوری و نگاهت با نگاهِ «آت» برخورد میکند. چشمانِ سرد و بیروحت برای لحظهای روی چشمان کنجکاو و درخشانِ دخترِ مافیای چهارم قفل میشود. تعجب میکنی؛ او اینجا چه کار میکند؟ این دختر به این فضای سیاه نمیخورد.
(آت): سعی میکنی از خجالت نگاهت را بدزدی، اما نمیتوانی. زیر لب خطاب به پدرت میگویی: «پدر، اون مرد که اونجا نشسته… کیه؟ چرا اینقدر نگاش سرده؟»
✨پایان پارت ۱✨
✨پارت۱✨
______________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_____________
مکان: عمارت مجللِ «خانواده اول»؛ تالاری با دیوارهای سنگی تیره، لوسترهای کریستال که نوری سرد میتابانند و سکوتی که تنها صدای برخورد یخ در لیوانهای نوشیدنیِ گرانقیمتِ مردان حاضر در جلسه آن را میشکند. چهار خانواده بر سر میز گرد نشستهاند. فضا به شدت سنگین است.
(پدر جونگکوک): با نگاهی سنگی و بیروح به بقیه نگاه میکند، دستش را روی میز میکوبد و صدایش مثل یخ سرد است. «حضور همهتون تو این عمارت، یعنی پذیرشِ شرایط من. ما اینجا نیستیم که دوست باشیم، هستیم که قلمروهامون رو حفظ کنیم.»
(جونگکوک): در گوشهای از میز، در سایه نشسته است. چشمهای سرد و تیلهایاش را به لیوانش دوخته و به حرفهای پدرش با پوزخندی محو گوش میدهد. او حتی یک لحظه هم به پدرش نگاه نمیکند. زیر لب طوری که فقط تهیونگ بشنود زمزمه میکند: «باز هم تکرار مکررات… چقدر از دیدنِ این نمایشِ قدرتِ پوچ خسته شدم.»
& (تهیونگ): با لبخندی که به نظر گرم میرسد اما در چشمانش شیطنتِ عجیبی نهفته است، به سمت پدر جونگکوک میچرخد. «پدر، اینقدر سخت نگیر. همه ما اینجا به یک توافق رسیدیم، مگه نه؟»
_ (پدر آت): با هیجان شروع به صحبت میکند، انگار از این فضای پرخطر لذت میبرد. «دقیقاً! ما فقط به دنبال سود مشترک هستیم. در ضمن، دخترم «آت» رو آوردم که با محیط آشنا بشه. وقتشه که او هم کمکم وارد این بازیها بشه، مگه نه؟»
(آت): تو کنار پدرت نشستهای. چشمهای طوسی و درخشانت با کنجکاوی کل اتاق را بررسی میکند. تو هنوز نمیدانی این افراد چه رازهای سیاهی پشت چهرههای جدیشان دارند. نگاهت ناخودآگاه روی آن مرد جوانی که گوشهی تاریک میز نشسته (جونگکوک) قفل میشود. چیزی در نگاه سرد او، قلبت را کنجکاو میکند.
(جونگکوک): سرت را ناگهان بالا میآوری و نگاهت با نگاهِ «آت» برخورد میکند. چشمانِ سرد و بیروحت برای لحظهای روی چشمان کنجکاو و درخشانِ دخترِ مافیای چهارم قفل میشود. تعجب میکنی؛ او اینجا چه کار میکند؟ این دختر به این فضای سیاه نمیخورد.
(آت): سعی میکنی از خجالت نگاهت را بدزدی، اما نمیتوانی. زیر لب خطاب به پدرت میگویی: «پدر، اون مرد که اونجا نشسته… کیه؟ چرا اینقدر نگاش سرده؟»
✨پایان پارت ۱✨
- ۴۳
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط