کاش می شد ...خاطره ها را مثل پنبه زد، کاش اصلا یک آدم های
کاش می شد ...خاطره ها را مثل پنبه زد، کاش اصلا یک آدم هایی بودن مثل همین پنبه زن ها سر ظهرِ خلوت شهر داد می زدن: آآآآآآآآآی خاطره میزنیم، بعد تو صدایشان می کردی می آمدن توی حیاط، لب حوضی باغچه، تو بغل بغل خاطره می ریختی جلویشان، خاطره مرگ عزیزهات،تنهایی هات، گریه هات، غصه خوردن هات، خاطره رفتن دوست و آشنات همه رو می ریختی جلوی خاطره زن و اون هی می زد، هی می زد، اونقدر که خاطره ها را تیکه تیکه می کرد،اونقدر که پودر میشدن، ریز میشدن تو هوا.....! بعد تو یک لیوان چای می آوردی برای خاطره زن و می گفتی : نوش جان سبک شدم ، راحتم کردی از دست این همه خاطرات ریز و درشت
- ۱.۷k
- ۱۱ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط