{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت

گفت
فراموشم کن،
من در هیچ خیابانی با تو قدم نزدم،
زبانم بند آمد که بگویم
قدم نزدم،
ولی در تمامِ کوچه های این شهر
به تو فکر کردم..
دیدگاه ها (۱)

دِلم برای تــوببخشید ...!!دلم برای شُمـاتَنگ می شود...خیال پ...

-ای فکرهای لعنتیِ احمقانه ام!این وقت شب،به من چهکه او در خیا...

‍ 🍁 زن‌ها وقتی‌ خوشحالند لباس‌های زیبا می‌‌پوشندوقتی‌ خوشحال...

آدم ها به همان سرعت که آمده اند٬ میروند.تنهایی ات را محکم بچ...

وقتی که تمام مردم شهربه خواب می روندمن در کوچه هاتو را قدم م...

محبوب من اسم شما را صدا کردمباران چنان گرفت که اسم شما در کو...

نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برایت می‌نویسم:در عصر های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط