#امید را از نجاری آموختم،

#امید را از نجاری آموختم،
که مغازه اش سوخت،
ولی او با همان #چوب های
سوخته مغازه #ذغال فروشی باز کرد

#قدرت_مطلق_خداست ...
امیدت فقط به خدا باشه که فقط اوست که می تواند...
دیدگاه ها (۶)

🍁می دانی گاهی باید🍂حتی بی دلیل شاد باشی🍁گاهی باید در هجوم مش...

☀️«طلوعِ تراز؛ مهندسیِ نور و امید در دکترینِ حَد»📝 متن صبح ا...

🌙🕯️✨ تمام فانوس‌های جهان را هم که روشن کنی...🌌🏮 باز هم شب، ش...

هر وقت #او بخواهد#داستانکساعت سازی بود که ساعت هم تعمیر می ک...

از خدا میخواهملا به لای برگ‌های پاییز🍁🍂خبر قشنگیبرای دلت پنه...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۹ویو راوی بعد از...

وقتی تو جمهوری اسلامی یه کراواتی بیاد نظریه های انسانی و جام...

🌅حس غریبی دارد روزهای جمعه…🥀چند حس را با هم تجربه می‌کنی؛هم ...

زندگی و آثار سلیمان منصور

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۱۸: ضیافتِ سایه‌ها و سکوتِ س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط