{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انگار که تنها بازمانده ی حادثه ی دلخراشی باشی و انگار که

انگار که تنها بازمانده ی حادثه ی دلخراشی باشی و انگار که آخرین برگِ مانده روی شاخه ی درختی در پاییز ؛
گاهی عجیب ، دلت از بودنت می گیرد .
تلخ است تماشای رفتن ها و افتادن ها ،
با درد ، ایستادن ها ،
با بغض ، ادامه دادن ها ...
و تماشای اشک های خون آلودِ کودکی که خسته است از جنگ ،
و انارهای بی پناهی که نرسیده ، از سرما ترک بر می دارند ...
‌گاهی آنقدر از بیداد زمانه کلافه ای که دلت می خواهد کودکانه چشمانت را ببندی ؛
باز کنی و تمام جهان ، سبز باشد ،
باز کنی و پاییز نباشد !
که پاییز با اینهمه لطافت ، بی رحم می شود گاهی ...
دیدگاه ها (۰)

کلمه ”دُژَم“ یه کلمه‌ی فارسی اصیله که کاربرد خودشو از دست دا...

آینه را که نگاه می‌کنم، غریبه‌ای را می‌بینم که سال‌هاست تنها...

اینجوری هم نیست که یعدفه فراموشش کنی،مثلا اولش روزی سی بار ب...

خودِ ‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط