{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عروسکخیمهشبازیمن

#‌𝙈𝙮_𝙢𝙖𝙧𝙞𝙤𝙣𝙚𝙩𝙩_𝙙𝙤𝙡𝙡
#عروسک_خیمه_شبازی_من
#پارت ۳
•ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــ•

( ویو کوک)

(رفتم سالن اصلی تا ژیان هوم رو ببینم)

ژان هون: عاو سلام جونگکوک،اومدم ی خبری بهت بدم

کوک: چه خبری؟

ژان هون: مثلا سلام کردم کوک،بشین بهت بگم

(رفتن نشستن سر میز)

کوک: خب؟

:ژیان هون: عام خب هفته ی پیش هیوجان اشرف زاده ی خانواده ی سلطنتی ی ژاپن رو دیدم ، میخان ماه دیگه برای کمکی که توی جنگشون با فرانسه کردی رو با هدیه جبران کنن

کوک: اه خیلی خب باشه

ژان هو: همین؟ باشه؟

کوک: ژان هون امروز خستم فردا میبینمت

ژان هون: باشه بعدا میبینمت

(نکته"ملکه ژیان هون و کوک که ی اشراف زادس ز*ن و شو*هرن)

(ملکه ژان هون رفت)

ا.ت: ارباب، من میتونم تا اونموقع وسایل و تزعینات جشن رو اماده کنم لیست غذا و برنامه امادا کنم

: کوک: ا.ت

ا.ت: بله ارباب؟

کوک: بهت یاد ندادن تو کار بقیه سرک نکشی؟

ا.ت: ار.... ارباب م-متاسفم واقعا معزرت میخام ببخشید

کوک: گمشو (پاشو محکم با عصبانیت جلوش وایساد)

اجوما: اقای کوک اقای کوک؛ملکه ژیان هون از حال رفتن ، اقا ی کوک!

(یک ساعت بعد)

دکتر: بنظر میاد با یک بوی شیمیایی بیهوش شدن

اجوما: ارباب بسته ی پودر عجیب بیرون بود فکر کنم از اون-

کوک: چی؟ برو بیارششش(پاشد دستش رو روی میز کوبید داد زد)


•ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ•
شرط ۳۰ تا لایک
دیدگاه ها (۴)

#‌𝙈𝙮_𝙢𝙖𝙧𝙞𝙤𝙣𝙚𝙩𝙩_𝙙𝙤𝙡𝙡#عروسک_خیمه_شبازی_من#پارت۴•ــــــــــــــ...

#‌𝙈𝙮_𝙢𝙖𝙧𝙞𝙤𝙣𝙚𝙩𝙩_𝙙𝙤𝙡𝙡#عروسک_خیمه_شبازی_من#پارت ۵•ـــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط