{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان_ماهک #پارت_3

#رمان_ماهک #پارت_3
از واکنشش جا خوردم خودمو کشیدم عقب و گفتم آروم باش آروم کاری باهات ندارم...
چشاش پر از اشک بود به بهونه ی جواب دادن گوشی سریع اتاقو ترک کردم که بیشتر از این اذیت نشه.

ماهک:
با رفتن ارش دوباره اشکم سرازیر شد دستامو جلو صورتم گرفتمو بازهم گریه کردم اونقدر اشک ریختم که حس کردم دیگه اشکی برام نمونده بعد از چند لحظه اروم تر شدم نمیدونم این گریه چه خاصیتی داره که ادمو انقدر سبک میکنه از خدا خواستم خودش بهم کمک کنه و توکل کردم بهش.

از جام بلند شدم صورتمو شستم، ایستادم جلو اینه رنگ و روم به سفیدی میزد حالم خیلی خوب نبود رفتم سر یخچال یه لیوان اب پرتفال برا خودم ریختم که ارش گفت

_نوشیدنیتو بخور لباساتو تنت کن بریم بیرون

پرسیدم

+بچهاهم هستن؟

سری به معنای اره تکون داد و گفت

_امشب مراقب رفتارت باش هیچ دلم نمیخواد این پسره ی عوضی دوباره پاشو فراتر از حدش بزاره

سری تکون دادم و به اتاقم رفتم

باید منتظر یه طوفان دیگه باشم، سهیل پسر خاله یکی از دوستامونه و از اجباری بودن ازدواج منو ارش هم خبر داره برا همین هم هنوز پاپیچم میشه...

موهامو ویو کردمو بصورت یور بالای سرم ریختمشون ارایش برنز و محوی کردم مانتوی مشکی کتی شکل و شلوار جذب مشکی، شال مشکی و کفشای مشکیمو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون

روی مبلا منتظرش نشسته بودم بعد از چند دقیقه از اتاقش اومد بیرون، تیپ صورمه ای مشکی زده بود نگاهی بم انداخت و گفت

_بلند شو بریم

سوار ماشین که شدیم پخشو روشن کرد نیمه های راه صداشو کم کرد و با لحن نه چندان دوستانه ای گفت

_موهاتو ببر داخل

بدون هیچ حرفی شالمو بردم جلو تر و بالحن اروم تری ادامه داد

_ماهک کسی نباید تو اون جمع از اختلافمون چیزی بفهمه

〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰
@roman124
دیدگاه ها (۱)

#رمان_ماهک #پارت_4بدون اینکه نگاش کنم گفتم +ولی اونجا همه می...

#رمان_ماهک #پارت_5هرچقدر منتظر شدیم پسرا پیداشون نشد حوصلمون...

#رمان_ماهک #پارت_2چند لحظه نگام کرد و کنار گوشم گفت که اگه ک...

#رمان_ماهک #پارت_1آرش✍ : ️خیلی ترسیده بود دستای یخ زده شو...

سناریو کازتورا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط