ادامه ی داستان گیو و شیونوبو
ادامه ی داستان گیو و شیونوبو
۷ ساعت گذشت.
گیو فکر کرد : یعنی کوچو چی می خواد؟ ن....نک.نکنه دلش بوس می خواد!!!!!
شیونوبو فکر کرد : تومیوکا چی می خواد ؟ نکنه د...دلش..م..می خواد s** کنیمممممممممممم!!!!!
گیو فکر کرد: بهتره چیزی که می خواد رو بهش بدم.
گیو تا آمد خودشو به شینوبو نزدیک کنه ، شینوبو حسابی سرخ شد و غش کرد.
بعد تومیوکا هم لیز خورد و افتاد روش.
صورتای تومیوکا و کوچو خیلی خیلی بهم نزدیک شدن که ناگهان:
میتسوری وارد شد.
میتسوری حرفی نزد و فقط رفت.
شینوبو : قطعا الان میره شایعه پراکنی می کنه جلو شو بگیر نزار بره!!!🤫
شینوبو : ببین میتسوری اون طوری که فکر می کنی نیست . من و تومیوکا س** نمی کردیممممم😱
میتسوری گفت چی میگی من رفتم براتون یه لیوان آب بیارم . 🤐
شینوبو تا آخر عمرش این خاطره را فراموش کرد😶
پایان 🌈💜🦋🩵💙🌊
۷ ساعت گذشت.
گیو فکر کرد : یعنی کوچو چی می خواد؟ ن....نک.نکنه دلش بوس می خواد!!!!!
شیونوبو فکر کرد : تومیوکا چی می خواد ؟ نکنه د...دلش..م..می خواد s** کنیمممممممممممم!!!!!
گیو فکر کرد: بهتره چیزی که می خواد رو بهش بدم.
گیو تا آمد خودشو به شینوبو نزدیک کنه ، شینوبو حسابی سرخ شد و غش کرد.
بعد تومیوکا هم لیز خورد و افتاد روش.
صورتای تومیوکا و کوچو خیلی خیلی بهم نزدیک شدن که ناگهان:
میتسوری وارد شد.
میتسوری حرفی نزد و فقط رفت.
شینوبو : قطعا الان میره شایعه پراکنی می کنه جلو شو بگیر نزار بره!!!🤫
شینوبو : ببین میتسوری اون طوری که فکر می کنی نیست . من و تومیوکا س** نمی کردیممممم😱
میتسوری گفت چی میگی من رفتم براتون یه لیوان آب بیارم . 🤐
شینوبو تا آخر عمرش این خاطره را فراموش کرد😶
پایان 🌈💜🦋🩵💙🌊
- ۹.۲k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط