عشق فراموش نشدنی من
عشق فراموش نشدنی من
✨پارت1✨
عمارت بزرگ خانوادگی همیشه شلوغ بود.
خانهای قدیمی و باشکوه با راهروهای بلند، پنجرههای بزرگ و تقریباً تمام اعضای خانواده در همان عمارت زندگی میکردند؛ پدربزرگ، پدر و مادرت، عمویت و دو پسرش.
تو و پدربزگتر همیشه سر این که ریاضی یا تجربی بخونین دعوا داشتین و پدربزرگت میگفت باید تجربی بخونی تا بتونی تو باند ما مفید باشی ما نمیتونیم به دکتری اعتماد کنیم وقتی عضوی از خانواده زخمی میشه تو باید درمانش کنی ولی من هیچی از تجربی خوشم نمیومد. تا این که روزهایی که قرار بود تو کنکور ثبت نام کنم داشت میرسید و دعواهای من با پدربزرگ بیشتر میشد تا این که یک روز :
تو با اخم روبهروی پدربزرگ ایستاده بودی و دستهایت را روی سینهات جمع کرده بودی.
پدربزرگ با همان لحن محکم همیشگیاش گفت:
— گفتم که نه. ریاضی به درد تو نمیخوره.
اخمهایت بیشتر در هم رفت.
— ولی من ریاضی رو دوست دارم.
— دوست داشتن کافی نیست.
— چرا کافی نیست؟ من توی این درس خوبم. میخوام دانشگاه هم همین رشته رو بخونم.
پدربزرگ عینکش را کمی بالاتر برد و نگاه جدیاش را به تو دوخت.
— تو عضو این خانوادهای. باید چیزی بخونی که برای خانواده کاربرد داشته باشه.
صدایت کمی بالا رفت.
— یعنی چون توی خانوادهی شما همه باید طبق خواستهی شما زندگی کنن، منم باید همین کارو کنم؟
چند ثانیه سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
پدربزرگ آرام اما محکم گفت:
— تجربی میخونی.
— نمیخونم.
— میخونی.
— نه!
این بار صدایت در عمارت پیچید.
پدربزرگ از جا بلند شد.
— اگر بری تجربی، بعدها میتونی توی باند کمک کنی. اگر کسی توی مأموریت آسیب ببینه، باید کسی باشه که بتونه بهش رسیدگی کنه.
چشمانت از عصبانیت گرد شد.
— من نمیخوام توی باند کار کنم!
پدربزرگ چیزی نگفت.
تو نفس عمیقی کشیدی و سعی کردی بغضی را که از شدت عصبانیت در گلویت جمع شده بود، قورت بدهی.
— من فقط میخوام یه زندگی عادی داشته باشم... فقط میخوام ریاضی بخونم.
اما پدربزرگ همچنان همان نگاه جدی را داشت.
— زندگی عادی برای ما وجود نداره.
همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو شنیده شد.
هر دو ساکت شدند.
در باز شد.
تهیونگ پشت در ایستاده بود.
ظاهراً صدای دعوایتان را از راهرو شنیده بود.
کت مشکیرنگش را هنوز از تنش درنیاورده بود و موهایش کمی بههم ریخته بود؛ انگار تازه از بیرون برگشته باشد. برخلاف رفتارش با بیشتر افراد خانواده، وقتی چشمش به تو افتاد، حالت صورتش کمی نرم شد.
نگاهش بین تو و پدربزرگ چرخید.
— اینجا چه خبره؟
پدربزرگ بدون اینکه جواب بدهد، دوباره روی صندلی نشست.
تو اما صورتت را برگرداندی.
— هیچی.
تهیونگ ابرویش را بالا انداخت.
— از صدات معلومه هیچی نیست.
— گفتم هیچی نیست.
تهیونگ چند قدم داخل اتاق آمد.
او فردی ساکت و سرد بود ولی فقط با دیگران سرد و کمحرف بود، اما با ات همیشه فرق داشت.
ات را از بچگی میشناخت.
و شاید به همین دلیل بود که هیچوقت نتوانسته بود مثل بقیه با تو رفتار کند.
نگاهش روی کتابهای ریاضی روی میز افتاد.
— دوباره سر ریاضی دعوا کردین؟
لبت را جمع کردی و زیر لب گفتی:
— آره.
تهیونگ آهسته نفسش را بیرون داد.
— پدربزرگ...
— تو دخالت نکن، تهیونگ.
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش را به تو برگرداند.
— بیا بیرون.
با تعجب نگاهش کردی.
— کجا؟
— هر جا، فقط از این اتاق بیا بیرون.
پدربزرگ چیزی نگفت.
تو کتابهایت را جمع کردی و در حالی که هنوز عصبانی بودی، از کنار تهیونگ رد شدی.
تهیونگ هم پشت سرت راه افتاد.
وقتی از اتاق دور شدید، بالاخره آرام گفت:
— خیلی عصبانیای.
— معلومه.
— میخوای برات قهوه درست کنم؟
نگاهش کردی.
— من قهوه دوست ندارم.
— میدونم.
— پس چرا پرسیدی؟
لبخند خیلی کمرنگی زد.
— چون نمیدونستم شاید امروز سلیقهات عوض شده باشه.
با وجود عصبانیت، نتوانستی جلوی لبخند کوچکی را که روی لبهایت نشست بگیری.
تهیونگ همانطور که کنارت راه میرفت، نگاه کوتاهی به تو انداخت.
برای او، دیدن لبخندت کافی بود تا بفهمد کمی حالت بهتر شده.
✨پارت1✨
عمارت بزرگ خانوادگی همیشه شلوغ بود.
خانهای قدیمی و باشکوه با راهروهای بلند، پنجرههای بزرگ و تقریباً تمام اعضای خانواده در همان عمارت زندگی میکردند؛ پدربزرگ، پدر و مادرت، عمویت و دو پسرش.
تو و پدربزگتر همیشه سر این که ریاضی یا تجربی بخونین دعوا داشتین و پدربزرگت میگفت باید تجربی بخونی تا بتونی تو باند ما مفید باشی ما نمیتونیم به دکتری اعتماد کنیم وقتی عضوی از خانواده زخمی میشه تو باید درمانش کنی ولی من هیچی از تجربی خوشم نمیومد. تا این که روزهایی که قرار بود تو کنکور ثبت نام کنم داشت میرسید و دعواهای من با پدربزرگ بیشتر میشد تا این که یک روز :
تو با اخم روبهروی پدربزرگ ایستاده بودی و دستهایت را روی سینهات جمع کرده بودی.
پدربزرگ با همان لحن محکم همیشگیاش گفت:
— گفتم که نه. ریاضی به درد تو نمیخوره.
اخمهایت بیشتر در هم رفت.
— ولی من ریاضی رو دوست دارم.
— دوست داشتن کافی نیست.
— چرا کافی نیست؟ من توی این درس خوبم. میخوام دانشگاه هم همین رشته رو بخونم.
پدربزرگ عینکش را کمی بالاتر برد و نگاه جدیاش را به تو دوخت.
— تو عضو این خانوادهای. باید چیزی بخونی که برای خانواده کاربرد داشته باشه.
صدایت کمی بالا رفت.
— یعنی چون توی خانوادهی شما همه باید طبق خواستهی شما زندگی کنن، منم باید همین کارو کنم؟
چند ثانیه سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
پدربزرگ آرام اما محکم گفت:
— تجربی میخونی.
— نمیخونم.
— میخونی.
— نه!
این بار صدایت در عمارت پیچید.
پدربزرگ از جا بلند شد.
— اگر بری تجربی، بعدها میتونی توی باند کمک کنی. اگر کسی توی مأموریت آسیب ببینه، باید کسی باشه که بتونه بهش رسیدگی کنه.
چشمانت از عصبانیت گرد شد.
— من نمیخوام توی باند کار کنم!
پدربزرگ چیزی نگفت.
تو نفس عمیقی کشیدی و سعی کردی بغضی را که از شدت عصبانیت در گلویت جمع شده بود، قورت بدهی.
— من فقط میخوام یه زندگی عادی داشته باشم... فقط میخوام ریاضی بخونم.
اما پدربزرگ همچنان همان نگاه جدی را داشت.
— زندگی عادی برای ما وجود نداره.
همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو شنیده شد.
هر دو ساکت شدند.
در باز شد.
تهیونگ پشت در ایستاده بود.
ظاهراً صدای دعوایتان را از راهرو شنیده بود.
کت مشکیرنگش را هنوز از تنش درنیاورده بود و موهایش کمی بههم ریخته بود؛ انگار تازه از بیرون برگشته باشد. برخلاف رفتارش با بیشتر افراد خانواده، وقتی چشمش به تو افتاد، حالت صورتش کمی نرم شد.
نگاهش بین تو و پدربزرگ چرخید.
— اینجا چه خبره؟
پدربزرگ بدون اینکه جواب بدهد، دوباره روی صندلی نشست.
تو اما صورتت را برگرداندی.
— هیچی.
تهیونگ ابرویش را بالا انداخت.
— از صدات معلومه هیچی نیست.
— گفتم هیچی نیست.
تهیونگ چند قدم داخل اتاق آمد.
او فردی ساکت و سرد بود ولی فقط با دیگران سرد و کمحرف بود، اما با ات همیشه فرق داشت.
ات را از بچگی میشناخت.
و شاید به همین دلیل بود که هیچوقت نتوانسته بود مثل بقیه با تو رفتار کند.
نگاهش روی کتابهای ریاضی روی میز افتاد.
— دوباره سر ریاضی دعوا کردین؟
لبت را جمع کردی و زیر لب گفتی:
— آره.
تهیونگ آهسته نفسش را بیرون داد.
— پدربزرگ...
— تو دخالت نکن، تهیونگ.
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد نگاهش را به تو برگرداند.
— بیا بیرون.
با تعجب نگاهش کردی.
— کجا؟
— هر جا، فقط از این اتاق بیا بیرون.
پدربزرگ چیزی نگفت.
تو کتابهایت را جمع کردی و در حالی که هنوز عصبانی بودی، از کنار تهیونگ رد شدی.
تهیونگ هم پشت سرت راه افتاد.
وقتی از اتاق دور شدید، بالاخره آرام گفت:
— خیلی عصبانیای.
— معلومه.
— میخوای برات قهوه درست کنم؟
نگاهش کردی.
— من قهوه دوست ندارم.
— میدونم.
— پس چرا پرسیدی؟
لبخند خیلی کمرنگی زد.
— چون نمیدونستم شاید امروز سلیقهات عوض شده باشه.
با وجود عصبانیت، نتوانستی جلوی لبخند کوچکی را که روی لبهایت نشست بگیری.
تهیونگ همانطور که کنارت راه میرفت، نگاه کوتاهی به تو انداخت.
برای او، دیدن لبخندت کافی بود تا بفهمد کمی حالت بهتر شده.
- ۱۹۸
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط