بیچاره من که پشت حصاردلتنگیهایم
بیچاره من که پشت حصاردلتنگیهایم
تنهای تنهایم
تنهاکه می گویم یعنی من ویک عالم درد
دردهای پنهانی
پشت چشمان درشت ومژه های سیاه
پسِ لبهای صورتیِ به ظاهرخندان
لبخندهای اجباری تلخ
تلخ مثل زهرمار
بیچاره من
من که شبها دردهایم رابه رختخواب میبرم زیرآن پتوی پشمی سنگین
تامبادا درزکند غمهایم
سرم رافرومیبرم دربالشم
هی اشک
هی اشک
صبح که میشود گلهای بالشم جوانه میزنند
ومن میخشکم
درزمستانی که نه برفی داردونه بارانی
فقط سرداست وسرد
پرسوز
آنقدرکه سوزسرمایش تاعمق
شعرهایم نفوذمیکند
غزلهایم می لرزند
خط خطی میشوندکاغذهایم
کسی نیست
مهمانشان کندبه یک فنجان
دلخوشی
به یک اغوش گرم
ازجنس مهربانی
کسی نیست شعرهایم را
داغ کند
مثل یک استکان چای لب سوز
وسط یخبندان بهمن
کسی نیست ..
شایدهم هست اما
هیچکس شبیه تو
نیست..
تنهای تنهایم
تنهاکه می گویم یعنی من ویک عالم درد
دردهای پنهانی
پشت چشمان درشت ومژه های سیاه
پسِ لبهای صورتیِ به ظاهرخندان
لبخندهای اجباری تلخ
تلخ مثل زهرمار
بیچاره من
من که شبها دردهایم رابه رختخواب میبرم زیرآن پتوی پشمی سنگین
تامبادا درزکند غمهایم
سرم رافرومیبرم دربالشم
هی اشک
هی اشک
صبح که میشود گلهای بالشم جوانه میزنند
ومن میخشکم
درزمستانی که نه برفی داردونه بارانی
فقط سرداست وسرد
پرسوز
آنقدرکه سوزسرمایش تاعمق
شعرهایم نفوذمیکند
غزلهایم می لرزند
خط خطی میشوندکاغذهایم
کسی نیست
مهمانشان کندبه یک فنجان
دلخوشی
به یک اغوش گرم
ازجنس مهربانی
کسی نیست شعرهایم را
داغ کند
مثل یک استکان چای لب سوز
وسط یخبندان بهمن
کسی نیست ..
شایدهم هست اما
هیچکس شبیه تو
نیست..
- ۲۵۴
- ۰۴ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط