من لنگه کفشی بودم

.
من لنگه کفشی بودم
که در جستجوی تو
هر روز و هر شب
با حسرت و آه
به تماشای عبور این و آن
نیم قدم نیم قدم
نومید و کهنه تر می گشتم
تا این که عصر یک جمعه ی سراسر یأس
با لبی خندان
بی گره یافتمت
آری خودت بودی
با همان بندهای پر خاطره،
همانند.
خواستم نزدیک شوم اما
غمی به اندازه ی یک پیاده رو
که هیچ عشقی به خود ندیده
مرا مات نگه داشت
انگار زمین آن لحظه
همه ی جاذبه اش را
روی شانه ی من انداخته بود
تو را نه با جفتی دیگر
که تنها
پای مردی معلول و خسته یافتم
همان جا یاد آرزوی سفر به روی سیم های برق افتادم
همان جا که قرار بود دست هم را ول نکنیم
اما حیف
تو مرا فراموش کرده بودی
و داشتی با عصا ها
از حماقت عمق چاله چوله ها
می گفتی
می خندیدی...
.
( رسول ادهمی )
دیدگاه ها (۳)

کی معنی این میدونه هر کی دونست بگه جایزش با من..

مشکلش چیه ها

برو بمیربمیر بمیر بمیر بمیر بمیر تو لیاقت شونو نداری! فقط ب...

هزارمین قول انگشتی را به یاد اور پارت ۶

#طلوعِ‌چشمهایت...به خیالم می‌روی و از یاد خواهم برد نگاه ملی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط