{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خیالت راحت ؛

خیالت راحت ؛
هم عادت می کنی ، هم فراموش ...
یک روز ، در حالی به خودت می آیی که گوشه ی فراغتت لم داده ای و همینطور که به آهنگِ مورد علاقه ات گوش می کنی و چای می نوشی ؛ چشمت به دلخوشی های تازه ای می افتد که برای خودت ساخته ای !
و آن لحظه تازه می فهمی معنای عادت کردن ، پذیرفتن و ساختن را ...
وقتی به تمام نداشته ها ، عادت کرده ای
نشدنی ها را پذیرفته ای
و برای خودت ، دلخوشی های تازه ساخته ای ...
دیدگاه ها (۱)

بَعـضے اَز لحظات زندِگـےاِنقـد سَخـت میگـذَره ڪہبعـد از سِپـ...

گاهے ڪارے با تو مے‌ڪنندڪہ آدم از آدم بودنش خستہ مے‌شودبیشتر ...

مظلوم ترین آدم اونے ڪہوقتے ازش میپرسے ناراحت شدےبغض میڪنہ و ...

آن روز که یکدیگر را یافتیمیافتنمان هنر نبود #هنر این است... ...

قسܩـتـ هفدهم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧بابای کلوریا؛جنی دختر بزرگ...

𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _9 جونگکوک به سمتش رفت _ سوجین! او ...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت دوآزدهـم مشکل ما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط