پارت ۵۰ فیک ازدواج مافیایی
پارت ۵۰ (چه زود 😀)
ا،ت ویو
پدر و مادرم و پدربزرگ مشغول نوشیدن قهوه و خوردن شیرینی بودن که یادم اومد گوشیم بالاعه رفتم که گوشی مو بیارم
وقتی از اتاقم میخاستم برگردم یه صداهایی از پدر و مادرم و پدربزرگ شنیدم
پدربزرگ : اونا چه تا آخر عمر از هم متنفر باشن و چه عاشق هم باشن باید فورا دو تا وارث بیارن یکی برای خاندان ما و یکی برای خاندان جئون
پ،ت: بله پدر
م،ت: درسته ولی اگه عاشق هم بشن خیلی بهتره
پدربزرگ و پ،ت : درسته
پدربزرگ : خب کافیه الان میاد خودش نباید از چیزی باخبر بشه
م،ت و پ،ت : چشم
اینو که گفتن تصمیم گرفتم برم پایین و به روی خودم نیارم
همین کارم کردم
بعد از چند مین شام خوردیم
و همه رفتم تو اتاق خودشون خوابیدن
ساعت ۱ و نیم شب بود و همه غرق در خواب
حتی خدمتکارا هم نبودن
خوبه پس کسی از رفتن من باخبر نمیشه
لباسامو پوشیدم و وسایلمو دستم گرفتم
پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفتم و به در اصلی رسیدم
بادیگاردای جلوی در هنوز موندن
بزار بگم میخام قدم بزنم ولی با این وسایلا ؟ با این لباس؟ این وقت شب ؟
وسایلو پشتم قایم کردم و رفتم جلوی در روبه نگهبان
ا،ت : درو باز کن
نگهبان : اما خانم این وقت شب ؟
ا،ت: هوس مردن کردی ؟
نگهبان : نه نه بفرمایید ببخشید
درو برام باز کردم و به فورا به طرف پارکی که گفته بود رفتم
به محض اینکه وارد پارک شدم
یکی از پشت یه دستمال گذاشت روی دماغم و سیاهی مطلق .....
اون کی میتونه باشه ؟
آیا ا،ت به دردسر افتاد ؟
در پارت های بعد میفهمید 😁
این پارت کوتاه بود پارت بعدی طولانی تره 😊😉😘
حمایت و فالو یادتون نرههه
ا،ت ویو
پدر و مادرم و پدربزرگ مشغول نوشیدن قهوه و خوردن شیرینی بودن که یادم اومد گوشیم بالاعه رفتم که گوشی مو بیارم
وقتی از اتاقم میخاستم برگردم یه صداهایی از پدر و مادرم و پدربزرگ شنیدم
پدربزرگ : اونا چه تا آخر عمر از هم متنفر باشن و چه عاشق هم باشن باید فورا دو تا وارث بیارن یکی برای خاندان ما و یکی برای خاندان جئون
پ،ت: بله پدر
م،ت: درسته ولی اگه عاشق هم بشن خیلی بهتره
پدربزرگ و پ،ت : درسته
پدربزرگ : خب کافیه الان میاد خودش نباید از چیزی باخبر بشه
م،ت و پ،ت : چشم
اینو که گفتن تصمیم گرفتم برم پایین و به روی خودم نیارم
همین کارم کردم
بعد از چند مین شام خوردیم
و همه رفتم تو اتاق خودشون خوابیدن
ساعت ۱ و نیم شب بود و همه غرق در خواب
حتی خدمتکارا هم نبودن
خوبه پس کسی از رفتن من باخبر نمیشه
لباسامو پوشیدم و وسایلمو دستم گرفتم
پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفتم و به در اصلی رسیدم
بادیگاردای جلوی در هنوز موندن
بزار بگم میخام قدم بزنم ولی با این وسایلا ؟ با این لباس؟ این وقت شب ؟
وسایلو پشتم قایم کردم و رفتم جلوی در روبه نگهبان
ا،ت : درو باز کن
نگهبان : اما خانم این وقت شب ؟
ا،ت: هوس مردن کردی ؟
نگهبان : نه نه بفرمایید ببخشید
درو برام باز کردم و به فورا به طرف پارکی که گفته بود رفتم
به محض اینکه وارد پارک شدم
یکی از پشت یه دستمال گذاشت روی دماغم و سیاهی مطلق .....
اون کی میتونه باشه ؟
آیا ا،ت به دردسر افتاد ؟
در پارت های بعد میفهمید 😁
این پارت کوتاه بود پارت بعدی طولانی تره 😊😉😘
حمایت و فالو یادتون نرههه
- ۲۱.۵k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط