#برادرناتنیمن
#برادرناتنیمن
#Part_34
·
·
·
ا/ت : " امم جونگکوک به نظرم الان وقت خوابه.. تو برو بخواب..منم سوکهون موهامو خشک کنه میخوابیم.. "
ناگهان جونگکوک اومد نزدیکم و سوکهون یهخورده عقب رفت..
جونگکوک در گوشم گفت : " ب.ی.ب.ی من عمراً بزارم این ع..وض//ی موهاتو خشک کنه و کنار هم بخوابید عمراً..! "
جونگکوک برگشت سمت سوکهون و رو بهش گفت : " هوی پسره! تو میری اتاق مهمان میخوابی فهمیدی؟؟ "
سوکهون میخواست مخالفت کنه که من با حالت صورتم گفتم که این کارو نکنه...اینکه جونگکوک خیلی خطرناکتر از این حرفاست..!
جونگکوک حوله رو از دست سوکهون کشید بیرون و شروع کرد به خشککردن موهام و صحبت کردن باهام..
کوک : " تو این 10 سال چیکار کردی؟! "
ا/ت : " فک کنم از همهچی باید خبر داشته باشی نیازی به گفتن من نباشه.! "
کوک : " دلم برات تنگ شده بود پرنسس! "
ا/ت : " ولی من دلم اصلاً برات تنگ نشد . "
درواقع داشتم یه دروغ محض میگفتم..
دلم براش تنگ شده بود.. اما ازش متنفر..
کوک : " واقعا دلت برام تنگ نشده بود؟! " [ دل بچم شکست😢 ]
ا/ت : " نه نشده بود.. "
کوک : " اوهوم "
جونگکوک حوله رو رو سرم انداخت... و رفت بخوابه .
منم رفتم تو تختخواب و چشامو بستم و تاریکی مطلق.....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🫧🌨️
#Part_34
·
·
·
ا/ت : " امم جونگکوک به نظرم الان وقت خوابه.. تو برو بخواب..منم سوکهون موهامو خشک کنه میخوابیم.. "
ناگهان جونگکوک اومد نزدیکم و سوکهون یهخورده عقب رفت..
جونگکوک در گوشم گفت : " ب.ی.ب.ی من عمراً بزارم این ع..وض//ی موهاتو خشک کنه و کنار هم بخوابید عمراً..! "
جونگکوک برگشت سمت سوکهون و رو بهش گفت : " هوی پسره! تو میری اتاق مهمان میخوابی فهمیدی؟؟ "
سوکهون میخواست مخالفت کنه که من با حالت صورتم گفتم که این کارو نکنه...اینکه جونگکوک خیلی خطرناکتر از این حرفاست..!
جونگکوک حوله رو از دست سوکهون کشید بیرون و شروع کرد به خشککردن موهام و صحبت کردن باهام..
کوک : " تو این 10 سال چیکار کردی؟! "
ا/ت : " فک کنم از همهچی باید خبر داشته باشی نیازی به گفتن من نباشه.! "
کوک : " دلم برات تنگ شده بود پرنسس! "
ا/ت : " ولی من دلم اصلاً برات تنگ نشد . "
درواقع داشتم یه دروغ محض میگفتم..
دلم براش تنگ شده بود.. اما ازش متنفر..
کوک : " واقعا دلت برام تنگ نشده بود؟! " [ دل بچم شکست😢 ]
ا/ت : " نه نشده بود.. "
کوک : " اوهوم "
جونگکوک حوله رو رو سرم انداخت... و رفت بخوابه .
منم رفتم تو تختخواب و چشامو بستم و تاریکی مطلق.....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🫧🌨️
- ۷۹۳
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط