{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هربار که از نوشتن دور میشوم گویی از خود دور شده ام.

امشب بعد از گذشت بیشتر از یک ماه، در تاریکی و سکوت شب قلمم را دوباره بدست گرفتم تا هیاهو و تاریکی دورنم را روی قلب پاک و سفید کاغذ حکاکی کنم.
اما... هربار که به نوشتن و بیان آنچه که در درونم درحال رخ دادن است می اندیشم، هیچ کلمه مناسبی را برای شروع و هیچ جمله درستی را برای ادامه دادن پیدا نمیکنم؛ هربار که میخواهم چیزی بنویسم ، کلمات و حرف های بسیاری به ذهن بی قرار من هجوم می‌آورند و من قدرت انتخاب کردن واژه ها را از دست می‌دهم و در نهایت تمام آن حرف ها و اندیشه ها مرا در اقیانوس بی انتهای افکارم ،با اثری محو، تنها می‌گذارد و می روند و چقد سخت است فهماندن چیزی به کسی که حتی خودت هم نمی‌دانی آن چیز چیست و درکی از آن نداری؛
پس اسمش را دوره نوجوانی میگذارم و زنجیره افکارم را با تمام شدن روز پاره میکنم و هنگام خواب کم کم فراموششان میکنم؛ آنقدر آن هارا نادیده میگیرم که کاملا از بین بروند–یا قبل از منفجر شدن آتشفشان درونم آن ها را با فردی مطمئن–آن یکی من– در میان میگذارم.
–من و من تا ابد برای من
۱۴۰۵/۵/۹
دیدگاه ها (۲)

بابام::::

نامه ی دامبلدور به گریندل والد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط