سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ قسمت ۱۰
سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ قسمت ۱۰
بخش چهارم: معمای ساعتِ ایستاده
دامیان با خونسردی، در حالی که دستش روی کلتش بود، به سمت سایه رفت، اما سایه ناگهان در هوا حل شد. آنیا به سمت میز ساعت قدیمی در سالن دوید. او متوجه شد که عقربههای ساعت، دقیقاً روی زمانی ایستادهاند که در پیام ناشناس آمده بود. او با انگشتانش ساعت را چرخاند و ناگهان، صدای تیکتیکِ مهیجی شنیده شد. یک محفظهی مخفی در زیر ساعت باز شد و نقشهای کوچک و نیمهسوخته از میان بیرون افتاد.
بخش پنجم: نقشهی خونین
نقشه، مسیری از کوچههای تاریک شهر را نشان میداد که به یک ساختمان متروکه در حاشیه جنگل ختم میشد. روی نقشه، با رنگ قرمز نوشته شده بود: «جایی که سایهها به نور تبدیل میشوند، حقیقت کشته میشود.» دامیان نقشه را به آنیا نشان داد. «این یعنی آنها میخواهند ما را به تله بیندازند. اما آنها نمیدانند که ما هم برای آنها نقشهای داریم.» آنیا با نگاهی نافذ گفت: «ما نباید فقط فرار کنیم، دامیان. ما باید به قلب تاریکی برویم.»
بخش ششم: حرکت در دل شب
آنها تجهیزات لازم را برداشته و در حالی که نور کمجانِ ماه از میان درختان میگذشت، به سمت ساختمان متروکه حرکت کردند. هر قدمی که برمیداشتند، انگار سنگینیِ نگاهی نامرئی را روی شانههایشان حس میکردند. آنیا میدانست که قدرت ذهنیاش در این مسیر، تنها سلاح آنهاست. آنها وارد محوطه ساختمان شدند، جایی که بوی خاک نمناک و چیزی شبیه به سوختگی در هوا میپیچید. در همین لحظه، درِ بزرگ آهنی ساختمان با صدای مهیبی بسته شد و راه بازگشت، برای همیشه از نظر پنهان گشت...
---
بخش چهارم: معمای ساعتِ ایستاده
دامیان با خونسردی، در حالی که دستش روی کلتش بود، به سمت سایه رفت، اما سایه ناگهان در هوا حل شد. آنیا به سمت میز ساعت قدیمی در سالن دوید. او متوجه شد که عقربههای ساعت، دقیقاً روی زمانی ایستادهاند که در پیام ناشناس آمده بود. او با انگشتانش ساعت را چرخاند و ناگهان، صدای تیکتیکِ مهیجی شنیده شد. یک محفظهی مخفی در زیر ساعت باز شد و نقشهای کوچک و نیمهسوخته از میان بیرون افتاد.
بخش پنجم: نقشهی خونین
نقشه، مسیری از کوچههای تاریک شهر را نشان میداد که به یک ساختمان متروکه در حاشیه جنگل ختم میشد. روی نقشه، با رنگ قرمز نوشته شده بود: «جایی که سایهها به نور تبدیل میشوند، حقیقت کشته میشود.» دامیان نقشه را به آنیا نشان داد. «این یعنی آنها میخواهند ما را به تله بیندازند. اما آنها نمیدانند که ما هم برای آنها نقشهای داریم.» آنیا با نگاهی نافذ گفت: «ما نباید فقط فرار کنیم، دامیان. ما باید به قلب تاریکی برویم.»
بخش ششم: حرکت در دل شب
آنها تجهیزات لازم را برداشته و در حالی که نور کمجانِ ماه از میان درختان میگذشت، به سمت ساختمان متروکه حرکت کردند. هر قدمی که برمیداشتند، انگار سنگینیِ نگاهی نامرئی را روی شانههایشان حس میکردند. آنیا میدانست که قدرت ذهنیاش در این مسیر، تنها سلاح آنهاست. آنها وارد محوطه ساختمان شدند، جایی که بوی خاک نمناک و چیزی شبیه به سوختگی در هوا میپیچید. در همین لحظه، درِ بزرگ آهنی ساختمان با صدای مهیبی بسته شد و راه بازگشت، برای همیشه از نظر پنهان گشت...
---
- ۵۳
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط