#یه_تیکه_کتاب📚
#یه_تیکه_کتاب📚
«زینب روی شنها زانو زد. چشم به دور دست دوخت و به دشتی که زیر نور سوزان خورشید، هرم گرمایش را به آسمان پس میداد، خیره شد. چادرش خاکی و غبار گرفته بود و عرق از روی پیشانیاش شره میکرد. اشک در چشمانش حلقه زد. مانند حسین (ع) خم شد و مشتی از خاک را در دستانش گرفت، نزدیک صورتش آورد و بویید. خاک تفتیده آرام آرام از لای انگشتانش روی زمین ریخت. میدانست که به روزهای موعود بسیار نزدیکند. قطره اشک را با گوشه چادرش پاک کرد و از جا برخاست. دختر علی(ع) باید صبور و مقاوم باشد. راه سختی در پیش است ...»
شهیدعشق_احمد تورگوت
«زینب روی شنها زانو زد. چشم به دور دست دوخت و به دشتی که زیر نور سوزان خورشید، هرم گرمایش را به آسمان پس میداد، خیره شد. چادرش خاکی و غبار گرفته بود و عرق از روی پیشانیاش شره میکرد. اشک در چشمانش حلقه زد. مانند حسین (ع) خم شد و مشتی از خاک را در دستانش گرفت، نزدیک صورتش آورد و بویید. خاک تفتیده آرام آرام از لای انگشتانش روی زمین ریخت. میدانست که به روزهای موعود بسیار نزدیکند. قطره اشک را با گوشه چادرش پاک کرد و از جا برخاست. دختر علی(ع) باید صبور و مقاوم باشد. راه سختی در پیش است ...»
شهیدعشق_احمد تورگوت
- ۲۱۳
- ۱۴ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط