{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق سلطنتی

عشق سلطنتی
پارت1
* ویو نلی *
امروز قرار بود برای اولین بار دایی جیهوپ و عمه یا بهتره بگم زندایی جسیکا رو ببینم مامان میگه یه دختر خیلی شیرین دارن به اسم کاترین که ۱۶ سالشه و همسن منه و یه پسر دارن که اسمش جونگ کوکه و ۱۹ سالشه و همسن جیمینه برای دیدنشون خیلی ذوق داشتم پس رفتم آماده بشم....
تقریبا ساعت ۱۲ ظهر بود که از خواب پا شدم مامانم همیشه میگه باید زود تر بیدار شی ولی من راه خودمو میرم..
میخواستم آماده بشم که مامانم اومد داخل اتاقم و مثل همیشه تعظیم نکردم 😂 میدونم جا خوردین ولی من همیشه همینم و مامان بابام باهام کنار اومدن بگذریم.....
(علامت نلی _ علامت مامانش ♡)
_سلام مامان عزیزم چطوره؟
♡سلام دختر خوشگلم اومدم در مورد امروز باهات حرف بزنم
_خوب چیزی شده؟
♡نه چیز خاصی نیست .... ببین نلی میدونم خیلی دوست نداری که که لباس های رسمی بپوشی ولی امروز باید بپوشی چون نمیتونی به عنوان شاهدخت لباس جنگی بپوشی
_دوست ندارم؟ متنفرممم و هر کاری کنی من اون لباس های پف پفی رو نمیپوشم و نخواهم پوشید 😤
♡اما ام..
_چه امروز چه فردا من هیچ وقت از اون لباسا نمیپوشم 😡
♡باشه عزیزم حالا چرا جوش میزنی 😂
_مامانننن اصلا برین بیرون میخوام لباس عوض کنم 😡😒
♡آخی دختر کوچولوم قهر کرده بیا بغلم ببینم (بغل کردن نلی)
_شما فکر کردین با این کاراتون من خر میشم؟ درست فکر کردین(بغل کردن مامانش)خوب حالا برین بیرون تا لباس عوض کنم (هول دادن مامانش به سمت بیرون)
♡باشه باشه رفتم (بیرون رفتن از اتاق)
رفتم تا لباس بپوشم مثل همیشه یه لباس جمع و جور پوشیدم که رنگ قرمز داشت بعد هم از اتاق بیرون رفتم که یکی پرید رو کولم تعادلم رو از دست دادم و با همون فرد پخش زمین شدم نگاه کردم دیدم نانسی بوده که پریده روم تا اومدم پاشم دیدم یکی دیگه اوفتاد روم 😐 نگاه کردم دیدم ربکا عه و بعد صدای خنده کل سالن رو برداشت و بابام رو جلوم دیدم که سری از تاسف تکون داد و همراه خدمه و حشمه رفت
من هم به زور پاشدم و اون دو تا اس... کل رو هم بلند کردم و دو تا پس کله ای بهشون زدم
(علامت ربکا•_علامت نانسی")
•"آیییی چرا میزنی
_چرا مثل گوریل پریدید روم
•شوخی کردم بی جنبه
_خوب تو شوخی کردی نانسی چی؟
"منم دیدم ربکا اوفتاده روت منم گفتم این کارو کنم
_خدایا من از دست شما چی کار کنم
•" نمیدونم
_خوب حالا برید میخوام برم حیاط ساعت ۴ عصر قراره دایی و زندایی با بچه هاشون بیان
•وایی شنیدی میگن شاهزاده جونگکوک خیلی جذابه
"وایی آره
•کاش با من ازدواج کنه
" نه کاش با من ازدواج کنه
_هم اونم میاد شمارو میگیره 😏
•"وااا دلشم بخواد
_باشه باشه
و اون دوتا شروع کردن به جروبحث سر پسر داییم منم دیدم حواسشون نیست فلنگ و بستم و کل قصر رو دوییدم تا به حیاط رسیدم رفتم پیش درخت مورد علاقم که یه درخت آلبالو و الان هم چون فصل بهار بود شکوفه داشت و خیلی خوشگل بود رفتم بالای درخت که یهو.....
شرایط برا پارت بعد:
۵ تا لایک
۳ تا کامنت
۲ تا بازنشر
#زنده‌بادجمهوری‌اسلامی
#مرگ‌بر‌آمریکا
#زنده‌باد‌حضرت‌آقا
دیدگاه ها (۲)

خوشگلام من هر موقع ببینم شرط هارو رسوندین براتون پارت میزارم...

عشق سلطنتی

سلام خوشگلام ☺️میخوام رمان بنویسم پس لطفا حمایت کنید و پیج ر...

«کیم تهیونگ پادشاه انگلستان و برادر جسیکا _فردی مهربون با در...

آدم های درست زمان اشتباه.... pr6ویوی ا/ت صبح با درد شدیدی از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط