{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۴

پارت ۲۴

صبح که شد، رزا دنبال یک جواب نگشت. چون تهِ دلش هنوز با خودش کلنجار می‌رفت:

شاید دیروز فقط یک شب بود. شاید… اشتباه برداشت کرده بود.

اما وقتی شب دوباره نزدیک شد، خونه شروع کرد به لرزیدنِ ریزِ همان حرف‌هایی که گفته نشده بود.

شب، ته‌سوک زودتر برگشت. نه با عجله، نه با لبخند.

فقط یک جور آرامِ ساختگی—مثل اینکه چیزی را پشتِ دیوار نگه داشته باشند.

رزا دمِ در ایستاد و نگاهش کرد.

— دیر کردی.

لحنش محکم نبود؛ بیشتر شبیه نگرانی بود.

ته‌سوک چند ثانیه مکث کرد. بعد گفت:

— کار بود.

رزا خواست سؤال را عوض کند، نرم‌ترش کند، طوری بپرسد که جواب لازم نباشد.

— با کی کار داشتی؟

ته‌سوک همان‌جا ایستاد. چشم‌هاش کوتاه بالا رفت و برگشت پایین.

— بعداً توضیح می‌دم.

این جمله، در خانه‌ای مثل این… مثل یک قفل صدا می‌کرد.

این جمله، در خانه‌ای مثل این… مثل یک قفل صدا می‌کرد.

رزا نه به روی خودش آورد که ناراحت شده، نه عقب نشست. فقط شانه‌هایش را صاف کرد و گفت:

— اوکی.

ولی همان «اوکی»، برای خودش هم عجیب بود.

چند شب بعد، رزا هنوز چیزی نمی‌دانست.

فقط می‌دید که ته‌سوک هر شب دیرتر می‌خوابد، هر شب یک بار نگاهش را از او قایم می‌کند، و هر شب که می‌فهمد رزا بیدار است، همان‌قدر کوتاه‌تر حرف می‌زند.

صبح‌ها هم بوی چیزی عوض شده بود—نه به شکل واضح.

یه جور بوی غریبه، مثل وقتی که آدم از بیرون برمی‌گردد و وانمود می‌کند دستِ خالی است.

رزا سعی کرد به حسابِ روزمرگی بگذارد.

به خودش گفت:

شاید من زیادی حساس شده‌ام. شاید… حقش بوده.

اما شب که می‌رسید، هنوز یک جای ساکت توی دلش می‌نشست و منتظر می‌ماند تا جواب بیاید.

یک شب، ته‌سوک وقتی برگشت، لباسش کمی چروک‌تر بود.

رزا بی‌اختیار نزدیک شد.

— خوبی؟

این بار صداش از نگرانی جلو زد.

ته‌سوک لبخند زد—ولی فقط در حدِ چشم‌ها.

— آره. نگران نباش.

رزا خواست بپرسد «چرا این‌قدر دور می‌ری؟»

خواست بپرسد «چرا امشب مثل بقیه نیست؟»

ولی به جای سوال، دستش رفت سمت یقه‌ی پیراهنش—یک حرکت ریز، همون که قبلاً راهِ حرف زدن بود.

ته‌سوک دستش را گرفت. نگه داشت.

بعد، خیلی آرام، بدون اینکه توضیح بدهد گفت:

— امشب استراحت کن. فردا همه‌چیز رو مرتب می‌کنم.

رزا سر تکان داد.

و برای چند ساعت، خیال کرد شاید قرار است حقیقت همان فردا برسد.

اما آن «فردا» هنوز نیامده بود.

فقط چیزی در خانه عوض شده بود… و رزا هنوز داشت تلاش می‌کرد اسمش را نگذارد..........


حمایت کنید خوشگلامم
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲۳رزا وقتی برگشت، شهر چراغونش روشن شده بود. کلید روبه‌ه...

پارت ۲۲صبح کدری بود. هوا هنوز بوی بارون‌شب رو می‌داد. رزا زو...

پارت شانزدهم رزا داشت وسایلش رو جمع می‌کرد که ته‌سوک جلوی در...

پارت 15چند ماه از اون شب گذشت، رزا تو این مدت تنها کاری که م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط