{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" در من آن پرنده‌ی با تو...

" در من آن پرنده‌ی با تو...


با تو ؛ پرنده‌ای
که زبان باران را
یک پنجره در من ترجمه دارد.
که صبح
- دیگر با من آشتی نمی‌کند !!!....

پرده کشیدم
تا خاک گلدان را عوض کنم.
...و عکس غبار گرفته‌ام را
- از قاب !
که شور نزند چشم‌هایم از بی‌طلوعی....

نگاه می‌برم
- به ایوان رو به عریانی ِفصل
مشتی واژه می‌پاشم از دفتر ذهن
برای پرنده‌ی با تو
شاید !
- ترنم شاعر در مرا
که فرآموش صبح وُ آفتاب آمده‌ست ؛
به ترجمه با آبی چشم‌هایت بنشیند.....


#گویا_فیروزکوهی
دیدگاه ها (۱)

🩵🤍 چشم‌هایت رادر رؤیاییکه پایان نداشت،دیده‌ام...پناهِ روشنِ ...

پارت: 23 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آفتابِ بی‌رحمِ یکشنبه صبح...

P6صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت...

سناریو

پارت چهارم | چیزی که نباید می‌فهمیدصبح با سکوت سنگینی شروع ش...

پارت: 30 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخرِ بعدازظهر با ...

مرد بی رحم

CAPTURED IN PARIS

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط