پارت۱۹"انتقام"

"انتقام"
پارت ۱۹

در اتاق ها هم که قفل کرده..گندش بزنن آروم آروم رفتم سمت اتاق درو باز کردم و داخل شدم که عین بچه ها تو تخت جمع شده بود رفتم سمتش و به آرومی پتو رو روش کشیدم و یکم بهش خیره شدم‌ و رو تخت کنارش نشستم..
_هم من اشتباه کردم هم تو اشتباه کردی..بودن ما باهم فقط برای همدیگه درد اوره(اروم)
_میدونم حرفامو میشنوی‌‌..پس هرچه زودتر همه چیو تموم میکنم‌ که توهم اذیت نشی.
بعد از این حرفم از رو تخت پاشدم و از اتاق رفتم بیرون رو مبل دراز کشیدم و به سقف خیره شدم..

صبح

کل شب رو نتونستم بخوابم ساعت ۷ صبح بود آروم پاشدم جوری که جیمین بیدار نشه وسایل هامو جمع کردم و از خونه رفتم بیرون..بعد ۲۰ دیقه رسیدم خونه یونا اروم در زدم که خدمتکار در رو باز کرد و داخل شدم احتمالا الان یونا خوابه اون همیشه تا لنگه ظهر میخوابه رفتم سمت سالن که انگار تصورم این دفعه غلط بود..!
یونا:تا این وقت صبح کجا بودی ها؟
رو مبل نشسته بود و یه قیافه جدی هم به خودش گرفته بود پاهاشو رو پای دیگش انداخته بود و دستاشو گذاشته بود رو زانو هاش شبیه این ادم بده های توی داستان
_خب چیزه..برات تعریف میکنم.
رفتم کنارش نشستم کیفمو گذاشتم رو مبل کنار و شروع کردم و همه چیو تعریف کردم.
یونا:بخدا توی مغزت فندق میذاشتن بهتر از این مغز بود.‌.چون بلاخره ازشم استفاده نمیکنی!
_یونا دیگه الان مثلا داری طرف اونو میگیری؟...اه اصلا ولش من کل شب رو نخوابیدم خستم میرم بخوابم.
از سرجام پاشدم داشتم میرفتم سمت اتاق که با صدای یونا متوقف شدم
یونا:راستی!
یونا:دعوت نامه عروسی آقای یون دیشب اومد در خونه..نه تنها من و تو بلکه شوگا و جیمین و بقیه شرکای شرکت هم دعوتن‌.
_عا..آها حالا کی هست تاریخش؟
یونا:امشب.
_شوخی میکنییی؟امشب؟همین امشب؟..دیشب دعوتنامه فرستاده امشبم عروسیه؟
یونا:میدونم چه حسی داری منم فهمیدم شوکه شدم‌‌.‌..نمیدونم چرا این مدلی کرده حداقل باید یه هفته از قبل خبر میداد..حالا اینارو ولش یکم استراحت کن که کلی کار داریم.
_ب.‌.باشه‌.
رفتم سمت اتاق و داخل شدم خودمو پرت کردم رو تخت و یه هوفی گفتم حصله آماده شدن برای امشب رو ندارم...ولی باید امشب رو بترکونم!
تو همین فکرا بودم که چشام سنگین شد و نفهمیدم کی خوابم برد

..
۵ ساعت بعد
با صدای یونا که تو گوشم صدام میکرد چشامو خابالو باز کردم
_ولم کن بزار بخوابم‌..اه
یونا:پاشو بابا ۵ ساعته خوابیدی..واسه شب کلی کار داریم پاشوووو
از رو تخت پاشدم نشستم چشامو مالوندم و موهامو دادم‌ کنار.‌.یونا همینطوری که داشت میرفت به سمت در گفت:بیا پایین صبحانه بخور چیزی نخوردی
_باشه تو برو من برم حموم بیام بعدش میام
از در خارج شد که از سرجام پاشدم و رفتم سمت حموم یه دوش ۲۰ دیقه ای گرفتم و اومدم بیرون موهامو شسوار نکشیدم تا با حالت خودش خشک شه.‌.لباس هامو پوشیدم و رفتم تو سالن طرف آشپز خونه روی صندلیه کنار میز نشستم که یونا هم اومد نشست کنارم و شروع به خوردن کردیم
یونا:ها راستی باید برای امشب بریم خرید!
_خرید واسه چی..یه چیزی بپوش بریم دیگه ایشت
یونا:انگار یادت رفته امشب هم جیمین میاد..اصلا جیمین رو ولش شوگا میاد و منم بخاطر اونم شده باید امشب زیبا بشم!
یونا:اعتراض نباشه برو حاضر شو.
یه هوفی گفتم و از سرجام پاشدم رفتم تو اتاق و لباس های بیرونمو پوشیدم و با کلافگی از اتاق خارج شدم که یونا منتطر واستاده بود
یونا:چه عجببب!
دیدگاه ها (۷)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

پارت ۴۰

چند پارتی (درخواستی)

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

وقتی درسش بد بود و..

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

Dark hearth

رومان عشق پنهانی (پارت1)

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

رمان سوم پارت شانزدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚@ ویو راوی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط