{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ببین!

ببین!



تو جاودانه شدی



این دل در رویای تو می تپد



این دست های ناتوان معجزه گر تنت را



به حافظه ی جانش سپرده



چشمانم آمدنت را



به انتظار می نشیند هر روز



این دست ها برای تو



روی سینه ام به حرکت در می آیند برای نوشتن



در دلم کلمات



همچو شمع شعله می کشند برای سرودن تو



پروانه ی هستی من



راه بیفت



می خواهم آمدنت را



قاب کنم ...
دیدگاه ها (۱)

دست و پارا بیخیال درآغوشم که میگیری پــــرواز میکنم

«کلمات،خانه‌ی من هستند!»به کلبه‌ی نویسندگیِ “نــوآ” خوش آمدی...

سکوت بی رحم ِ این روز های اندوهگین نفس ِ شعرم را میان انبوهی...

وقتی به کسی می‌گویید دوستتــ دارمـ در مقابل این جمله مسئولید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط