ببین!
ببین!
تو جاودانه شدی
این دل در رویای تو می تپد
این دست های ناتوان معجزه گر تنت را
به حافظه ی جانش سپرده
چشمانم آمدنت را
به انتظار می نشیند هر روز
این دست ها برای تو
روی سینه ام به حرکت در می آیند برای نوشتن
در دلم کلمات
همچو شمع شعله می کشند برای سرودن تو
پروانه ی هستی من
راه بیفت
می خواهم آمدنت را
قاب کنم ...
تو جاودانه شدی
این دل در رویای تو می تپد
این دست های ناتوان معجزه گر تنت را
به حافظه ی جانش سپرده
چشمانم آمدنت را
به انتظار می نشیند هر روز
این دست ها برای تو
روی سینه ام به حرکت در می آیند برای نوشتن
در دلم کلمات
همچو شمع شعله می کشند برای سرودن تو
پروانه ی هستی من
راه بیفت
می خواهم آمدنت را
قاب کنم ...
- ۵.۳k
- ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط