در واژگانت
در واژگانت
چه اندوخته ای...؟
پنداری که مردمان این دهر را
سهمی از مهربانیست؟
چه بیهوده مینگری به زمینی
که برفریبت سوگند یاد کرد
و آسمانی که همیشه
بر بام تو بارید...
بیا و فراموش کن
تمام قصه های دلتنگی ات را
در شبی که بهار
بقچه اش را بست و از شهر رفت
در سکوتی که پر از
سنگینی دردناک توهمی بود
که ناامیدی را
دسته دسته به آدمها میداد...
چه ساده میاندیشی که پنداشته ای
زمین و زمانت دوست می دارند...
از فصلها ننویس
طغیان نامهربان ترسهای تو
در پاییز نبود
در افکار خسته ای بود
که از نگاه نامهربان مردمان خریدی
داستان دلتنگی ات آنجایی شروع شد
که پنداشتی آدمیان را
دلیست لبریز از سادگی
و تو هرگز ندانستی
که شعرهایت را هیچ
نخواندند و در تنور رکود مرگبارشان سوزاندند
و تو هنوز
به بهاری می اندیشی
که با تو مهربان نیست...
چه اندوخته ای...؟
پنداری که مردمان این دهر را
سهمی از مهربانیست؟
چه بیهوده مینگری به زمینی
که برفریبت سوگند یاد کرد
و آسمانی که همیشه
بر بام تو بارید...
بیا و فراموش کن
تمام قصه های دلتنگی ات را
در شبی که بهار
بقچه اش را بست و از شهر رفت
در سکوتی که پر از
سنگینی دردناک توهمی بود
که ناامیدی را
دسته دسته به آدمها میداد...
چه ساده میاندیشی که پنداشته ای
زمین و زمانت دوست می دارند...
از فصلها ننویس
طغیان نامهربان ترسهای تو
در پاییز نبود
در افکار خسته ای بود
که از نگاه نامهربان مردمان خریدی
داستان دلتنگی ات آنجایی شروع شد
که پنداشتی آدمیان را
دلیست لبریز از سادگی
و تو هرگز ندانستی
که شعرهایت را هیچ
نخواندند و در تنور رکود مرگبارشان سوزاندند
و تو هنوز
به بهاری می اندیشی
که با تو مهربان نیست...
- ۳۵۴
- ۰۴ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط