{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدای گنجشکها از روی درخت لخت و عور وسط حیاط می یومد، پشت

صدای گنجشکها از روی درخت لخت و عور وسط حیاط می یومد، پشت تنها پنجره اتاق ِجایی که مثلا خونمون بود ایستاده بودم و پارچه کثیفی که به عنوان پرده روی پنجره زده بودن رو کنار زدم و داخل حیاط رو نگاه میکردم ...
یه خونه قدیمی با چند تا اتاق دور تا دورش،که توی هر دو تا از اتاق ها یکی از عموهام با خانواده هاشون زندگی میکردن که هرکدوم حداقل سه الی چهار تا بچه داشتن ....بچه ها توی حیاط توی هم وول میخوردن و با سر و صورت کثیف این ور و اون ور می دوییدن .مادرم و زن عموهام هم وسط حیاط،سرجویی که از وسط خونه رد میشد داشتند ظرف و لباس میشستند ...این اب معلوم نبود از چند تا خونه میگذشت و چند نفر توش ظرف و لباسهاشون رو میشستند تا میرسید به خونه ما و بعد به خونه های دیگه میرفت.
توی اون خونه وضعیت زندگی ما از همه بدتر بود چون شش بچه بودیم و هر شش تا هم دختر .توی اون روستا نداشتن پسر یه عیب بزرگ بود و هر کسی هرچند تا دختر هم که داشت اگه پسری نداشت باز میگفتند اجاقش کوره!!!من دختر چهارم خونه بودم دو تا از خواهرهام توی سن پایین ازدواج کرده بودن و هر کدوم سر خونه و زندگی خودشون بودن ..البته اونها هم وضع بهتری نسبت به خونه پدری نداشتن هر کدوم با یکی دوتا بچه با مادرشوهراشون زندگی میکردن...
پدرم همیشه غر میزد :
کاش خدا هیچکدومتون رو بهم نمیداد ،یکی هم پیدا نمیشه بیاد بگیردتون تا یه نون خور از من کم بشه !
از این حرفها دلم می گرفت،دلم می شکست،ما که گناهی نداشتم مگه ما خودمون دلمون میخواست که دختر بدنیا بیایم
تنها مزیتی که نسبت به خواهرهام داشتم زیبایی نسبیم بود که اونهم زیر بار اونهمه کثیفی و عدم بهداشت و سوء تغذیه اصلا دیده نمی شد .
جثه ریزه میزه و صورتی با پوست سفید که گاهی به خاطر دیر رفتن به حمام به تیرگی میزد ،چشم های سبز تیره که درشتیش به خاطر لاغری بیش از حد صورتم توی ذوق میزد و موهای بلند خرمایی که فقط روزایی که حمام میکردم اجازه باز کردنش رو داشتم و بعدش هم مادرم با یه تکه کهنه میبستش تا حمام بعدی ..روزهامون خیلی سخت میگذشت ...
دیدگاه ها (۰)

تاج و اجبار

پارت 1ویو نارا از بچه گی عاشق ایدل شدن بودم امروز بعد از صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط