{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتیوقتی حامله بودی و بهت خیانت میکنه وpt

چندپارتی:وقتی حامله بودی و بهت خیانت میکنه و...pt²
برعکس تصورش داخل شرکت هیچکس نبود!
نه منشی و نه هیچکس دیگه..ولی در شرکت قفل نبود پس یعنی..جونگ کوک هنوز اینجاست!
صدای خنده های منشیش رو از اتاق جونگ کوک شنید..سریع به سمت دفتر کار جونگ کوک رفت...در دفترش نیمه باز بود..از لای در نگاهی انداخت..خشکش زد!
جونگ کوک چندتا از دکمه های لباسش باز بود و موهاش بهم ریخته بود و یه دختر با موهای بلند بلوند نشسته بود روی پای جونگ کوک و میخواست..ببوستش!..اون کسی نبود جز منشی ی جدید جونگ کوک که داسام خودش اونو به جونگ کوک معرفی کرده بود!..لرزش دستاش صد برابر شد..نتونست تحمل کنه و در رو کامل باز کرد.
صدای باز شدن در باعث شد هردوشون نگاهشونو به داسام بدن.
جونگ کوک با دیدن داسام اونجا تو اون ساعت اونم توی شرکت خشکش زده بود..داسام چشماش اشکی شده بود..زبونش بند اومده و اون دختر هم هیچ حرفی نمیزد..
جونگ کوک:"د..داسام.."
صداش میلرزید..انگار خودشم تو شک بود از کاری که کرده!
داسام با تردید لب زد:"نباید..ن..نباید این کارو..این..کارو باهام..میکردی.."
و بعد نگاهشو به اون دختر داد:"من..من..حقم این..نبود!"
و از اونجا دور شد..زیر لب همش با خودش تکرار میکرد:"نباید این کارو میکردی...نباید این کارو میکردی..نباید این کارو میکردی"
وقتی داشت میومد می‌شنید که جونگ کوک داره با اون دختر دعوا میکنه..ولی دیگه فایده ای نداشت!
اون صحنه ای که دیده بود تو ذهنش تکرار میشد..اشکاش روی گونه هاش سر میخوردن..از کسی ضربه خورده بود که فکرشم نمیکرد یه روز بخواد بهش خیانت کنه..تمام حرفای عاشقانش توی ذهنش تکرار میشد:"داسام..تو..چطور تونستی انقدر راحت دلمو ببری ها؟!"
"هیششش.. من طاقت دیدن اشکاتو ندارم!..لازم نیست سر چیزای بیخود گریه کنی!"
"من هیچوقت قرار نیست اشکاتو در بیارم چون خودمم میمیرم!"
"چشمای من فقط پرنسسمو میبینه لازم نیست به کسی حسودی کنی عزیزکم!"
اشکاش شدت گرفتن..به هق هق افتاده بود.
خودشم نفهمید چجوری رانندگی کرد تا به خونه رسید..متوجه ی این نشده بود که ده بار نزدیک بود با مرد و زن های مست تصادف کنه!
نفساش به شماره افتاده بود..دستاش میلرزیدن..دنیا دور سرش میچرخید سرش گیج میرفت..دستشو گرفت به دیوار و رفت تو اتاق..ابن همه فشار برای یه زن حامله..خوب نیود!
داسام:"چج..چجوری دلش اومد..هق..نباید هق این هق کا..کارو باهام میک هق میکرد..نه نه هق اون..هق نباید بهم خیانت میکرد..هق چرا..چرا اینجوری شد..مگه من..هق چیکارش کرده بو..بودم هق"
در اتاق رو بست و چمدون قرمز نسبتا بزرگش رو در آورد و شروع کرد به انداختن لباساش داخل اون چمدون.
اون فقط میخواست بره..
خودشم نمیدونست کجا میخواد بره،
ولی یه جایی غیر از جایی که الان بود!
ادامه دارد...
شرط پارت بعد:خداشاهده 16 تا لایک بخوره گذاشتم
اگه بد شد ببخشید🫠
نظرتون برام با ارزشه
ولی هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
دیدگاه ها (۱۴)

الوعده وفا چندپارتی:وقتی حامله بودی و بهت خیانت میکنه و...pt...

چندپارتی:وقتی حامله بودی و بهت خیانت میکنه و...pt⁴(end)در ات...

چندپارتی:وقتی حامله بودی و بهت خیانت میکنه و...دلش میخواست ا...

خب خببب اینم از چندپارتی ها و تک پارتی هایی که قراره به زودی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط