مستی در شب ...
🍷مستی در شب🍷 🪐P19🪐
برمیگرده میشینه کنارت. دستت رو میگیره.
تو زل میزنی به این صحنه. مردی که همه ازش میترسن، کنار دخترش تبدیل به یه عروسک خیمهشببازی شده. دخترش هر کاری بکنه، میخنده و لذت میبره.
· تو: «عاشقتم جئون جونگکوک.»
· جونگکوک: (سر بلند میکنه) «چی گفتی؟»
· تو: «گفتم عاشقتم.»
· جونگکوک: (لبخند میزنه) «منم عاشق توام. بیشتر از دیروز. کمتر از فردا.»
· جینا: «عا...شق...»
· تو و جونگکوک: (با هم) «چی؟!»
جینا دست میزنه به قلبش. بعد به باباش اشاره میکنه. بعد به تو.
· جینا: «عاشق... بابا... ماما...»
· جونگکوک: (چشاش پر از اشک میشه) «خدایا... این بچه داره میگه عاشق ماست.»
· تو: (گریه میکنی) «دخترم... ما هم عاشق توییم.»
هر سه تان بغل میکنید هم دیگه رو. توی نور خورشید صبح. توی یه خونه پر از عکس و بادکنک و کیک دیروز. توی یه زندگی که هیچ کدوم فکرش رو نمیکردین.
جینا یک ساله شد. و این تازه اول ماجراست.
· تو: «خسته شدی؟»
· جونگکوک: «نه. دارم نگاهش میکنم.»
· تو: «چی نگاه میکنی؟»
· جونگکوک: «به این که چقدر بزرگ شده. یادته یه سال پیش این موقع... توی بیمارستان... انقدر کوچولو بود که تو بغلم گم میشد.»
· تو: «آره... یادم میاد. اون موقع که پابرهنه دویدی توی بیمارستان.»
· جونگکوک: (میخنده) «یادت نرفته هنوز؟»
· تو: «هیچ وقت یادم نمیره.»
· جونگکوک: «منم هیچ وقت یادم نمیره. نه اون شب رو، نه تولدش رو، نه هیچ کدوم از این روزا رو.»
دست جینا رو میگیره. میبوسهش. جینا تو خواب تکون میخوره و لبخند میزنه.
· تو: «نگاه کن. داره تو خواب میخنده.»
· جونگکوک: «داره خواب میبینه. حتماً خواب امروز رو میبینه. خواب بادکنکها، کیک، مهمونی...»
· تو: «یا خواب باباش رو.»
· جونگکوک: (چشاش خیس میشه) «آره... شاید.»
یه کم سکوت میکنن. بعد جونگکوک بلند میشه. میره یه گوشه و با یه پاکت برمیگرده. میده دستت.
· تو: «این چیه؟»
· جونگکوک: «باز کن.»
ادامه....
برمیگرده میشینه کنارت. دستت رو میگیره.
تو زل میزنی به این صحنه. مردی که همه ازش میترسن، کنار دخترش تبدیل به یه عروسک خیمهشببازی شده. دخترش هر کاری بکنه، میخنده و لذت میبره.
· تو: «عاشقتم جئون جونگکوک.»
· جونگکوک: (سر بلند میکنه) «چی گفتی؟»
· تو: «گفتم عاشقتم.»
· جونگکوک: (لبخند میزنه) «منم عاشق توام. بیشتر از دیروز. کمتر از فردا.»
· جینا: «عا...شق...»
· تو و جونگکوک: (با هم) «چی؟!»
جینا دست میزنه به قلبش. بعد به باباش اشاره میکنه. بعد به تو.
· جینا: «عاشق... بابا... ماما...»
· جونگکوک: (چشاش پر از اشک میشه) «خدایا... این بچه داره میگه عاشق ماست.»
· تو: (گریه میکنی) «دخترم... ما هم عاشق توییم.»
هر سه تان بغل میکنید هم دیگه رو. توی نور خورشید صبح. توی یه خونه پر از عکس و بادکنک و کیک دیروز. توی یه زندگی که هیچ کدوم فکرش رو نمیکردین.
جینا یک ساله شد. و این تازه اول ماجراست.
· تو: «خسته شدی؟»
· جونگکوک: «نه. دارم نگاهش میکنم.»
· تو: «چی نگاه میکنی؟»
· جونگکوک: «به این که چقدر بزرگ شده. یادته یه سال پیش این موقع... توی بیمارستان... انقدر کوچولو بود که تو بغلم گم میشد.»
· تو: «آره... یادم میاد. اون موقع که پابرهنه دویدی توی بیمارستان.»
· جونگکوک: (میخنده) «یادت نرفته هنوز؟»
· تو: «هیچ وقت یادم نمیره.»
· جونگکوک: «منم هیچ وقت یادم نمیره. نه اون شب رو، نه تولدش رو، نه هیچ کدوم از این روزا رو.»
دست جینا رو میگیره. میبوسهش. جینا تو خواب تکون میخوره و لبخند میزنه.
· تو: «نگاه کن. داره تو خواب میخنده.»
· جونگکوک: «داره خواب میبینه. حتماً خواب امروز رو میبینه. خواب بادکنکها، کیک، مهمونی...»
· تو: «یا خواب باباش رو.»
· جونگکوک: (چشاش خیس میشه) «آره... شاید.»
یه کم سکوت میکنن. بعد جونگکوک بلند میشه. میره یه گوشه و با یه پاکت برمیگرده. میده دستت.
· تو: «این چیه؟»
· جونگکوک: «باز کن.»
ادامه....
- ۱.۸k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط