چندپارتی &یونگی&
چندپارتی &یونگی&
وقتی:``باهم تصمیم میگیرید بعداز فارغالتحصیلی.....``
ویو آت
امروز هم همونطوری گذشت.
مثل قبل..اول چشم تو چشم شدن با اون پسرهی عجیب غریب بعد طی کردن اون خیابون کوفتی.و در آخر رسیدن به مدرسه.
مدرسهای که دانشآموزهاش یا *کشاورز* میشدن یا *خونهدار* یا *نجار*....
و رسماً هیچ حق انتخابی برای شغل آیندهی آدما توی این شهر کوچیک وجود نداشت.و بدتر از همه این که مثل من خانوادهای با ذهن پوسیده داشتهباشی(🥸)
و ازت انتظار داشته باشند آرزو هاتو توی قبرستون مغزت دفن کنی.
من سال آخر دبیرستان بودم و دو هفتهی دیگه مدرسم برای همیشه تموم میشد و این یعنی خداحافظی از آرزو هام ولی هرجور که میشد باید من از این شهر برم و برم به سئول....
رسیدم مدرسه و رفتم سر کلاس.
من با هیچکدوم از همکلاسیهام دوست نبودم چون همه داشتند خودشونو برای زندگی این شهر آماده میکردن
؟اما من چی؟
داشتم توی ذهنم راه فرار به بیرون این شهر میساختم.
رفتم سر جام نشستم و شروع کردم توی دفترم بهطراحیکاراکترهاییکهاسمشونو گذاشته بودم درونی به معنی شخصیت خودم .
فلش بک زنگ ناهار
از سر جام بلند شدم که برم سِلف(همون سالن ناهار خوری) ناهار بخورم که اتفاقی دستم خورد به دفتری که بغل دستیم روی میزش گذاشته بود.
هوفخوبه خودش نبود... اومدم دفتر رو جمع کنم که یکی از صحفههاشو دیدم که نوشته بود....
ادامه دارد...
امیدوارم خوشتون بیاد قندعسلام💜 🤍
وقتی:``باهم تصمیم میگیرید بعداز فارغالتحصیلی.....``
ویو آت
امروز هم همونطوری گذشت.
مثل قبل..اول چشم تو چشم شدن با اون پسرهی عجیب غریب بعد طی کردن اون خیابون کوفتی.و در آخر رسیدن به مدرسه.
مدرسهای که دانشآموزهاش یا *کشاورز* میشدن یا *خونهدار* یا *نجار*....
و رسماً هیچ حق انتخابی برای شغل آیندهی آدما توی این شهر کوچیک وجود نداشت.و بدتر از همه این که مثل من خانوادهای با ذهن پوسیده داشتهباشی(🥸)
و ازت انتظار داشته باشند آرزو هاتو توی قبرستون مغزت دفن کنی.
من سال آخر دبیرستان بودم و دو هفتهی دیگه مدرسم برای همیشه تموم میشد و این یعنی خداحافظی از آرزو هام ولی هرجور که میشد باید من از این شهر برم و برم به سئول....
رسیدم مدرسه و رفتم سر کلاس.
من با هیچکدوم از همکلاسیهام دوست نبودم چون همه داشتند خودشونو برای زندگی این شهر آماده میکردن
؟اما من چی؟
داشتم توی ذهنم راه فرار به بیرون این شهر میساختم.
رفتم سر جام نشستم و شروع کردم توی دفترم بهطراحیکاراکترهاییکهاسمشونو گذاشته بودم درونی به معنی شخصیت خودم .
فلش بک زنگ ناهار
از سر جام بلند شدم که برم سِلف(همون سالن ناهار خوری) ناهار بخورم که اتفاقی دستم خورد به دفتری که بغل دستیم روی میزش گذاشته بود.
هوفخوبه خودش نبود... اومدم دفتر رو جمع کنم که یکی از صحفههاشو دیدم که نوشته بود....
ادامه دارد...
امیدوارم خوشتون بیاد قندعسلام💜 🤍
- ۲۱۳
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط