بابابزرگم هشتاد سالشه هميشه اصرار مي کنه که بذاريد من از
بابابزرگم هشتاد سالشه هميشه اصرار مي کنه که بذاريد من از خونه تنهايي برم بيرون مگه زنداني گرفتيد؟
مي خوام برم نون و روزنامه اينا بگيرم…
يه روز بعد از کلي اصرار گفتيم باشه برو ولي مواظب باش…
رفته نونوايي محل به همه ي اونايي که تو صف بودن گفته عجب روزگاري شده پنج تا دختر دارم پنج تا پسر تو اين سن و سال، منِ پيرمرد بايد بيام تو صف وايسم نون اونارم من بگیرم...
چرا خدااااا؟؟؟
مي خوام برم نون و روزنامه اينا بگيرم…
يه روز بعد از کلي اصرار گفتيم باشه برو ولي مواظب باش…
رفته نونوايي محل به همه ي اونايي که تو صف بودن گفته عجب روزگاري شده پنج تا دختر دارم پنج تا پسر تو اين سن و سال، منِ پيرمرد بايد بيام تو صف وايسم نون اونارم من بگیرم...
چرا خدااااا؟؟؟
- ۶۷۸
- ۱۶ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط