shortstory داستانکوتاه
#short_story 👻 🔪 #داسـتـانــ_کـوتـاهـ 👻 🔪
از ترس زیر پتو چپیده بوده و می لرزیدم. میدانستم که نقل مکان کردن به این خانه نفرین شده اشتباه است اما مگر گوششان بدهکار بود؟
اینجا کیلومتر ها از همه جا فاصله داشت....
حتی اگر ظاهر وحشتناک خود خانه را در نظر نگیریم،جنگل اطرافش به اندازه کافی خوفناک بود. ادم را یاد اسلندر من و دار و دسته اش می انداخت.
من همیشه عاشق داستان های ترسناک بودم، اما داستان های ترسناک وقتی داخلشان باشی اصلا جذاب نیستند.
تق تق تق
زیر پتو ، یخ زدم.
تق تق تق
جرات نگاه کردن ندارم.
تق تق تق
میدانم که او اینجاست.....
از ترس زیر پتو چپیده بوده و می لرزیدم. میدانستم که نقل مکان کردن به این خانه نفرین شده اشتباه است اما مگر گوششان بدهکار بود؟
اینجا کیلومتر ها از همه جا فاصله داشت....
حتی اگر ظاهر وحشتناک خود خانه را در نظر نگیریم،جنگل اطرافش به اندازه کافی خوفناک بود. ادم را یاد اسلندر من و دار و دسته اش می انداخت.
من همیشه عاشق داستان های ترسناک بودم، اما داستان های ترسناک وقتی داخلشان باشی اصلا جذاب نیستند.
تق تق تق
زیر پتو ، یخ زدم.
تق تق تق
جرات نگاه کردن ندارم.
تق تق تق
میدانم که او اینجاست.....
- ۲.۱k
- ۲۰ آبان ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط