{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد
part 41

ا. ت: جونگکوک؟

جونگکوک: چی؟

ا. ت: اگه پدرت ازم خوشش نیاد چی؟

جونگکوک: مهم نیست.

ا. ت: اگه ازت بپرسه من کی‌ام؟

جونگکوک: می‌گم ا. ت مین هستی.

ا. ت: اگه بپرسه چرا اینجام؟

جونگکوک: می‌گم چون با من اومدی.

ا. ت: اگه...

جونگکوک ایستاد.

جونگکوک: ا. ت.

ا. ت: بله؟

جونگکوک: تو همیشه این‌قدر سؤال می‌پرسی؟

ا. ت: وقتی عصبی‌ام، آره.

جونگکوک: پس خیلی عصبی‌ای.

ا. ت: نه.

جونگکوک: انگشت‌هات رو داری به هم فشار می‌دی.

به دست‌هام نگاه کردم.

واقعاً همین کار رو می‌کردم.

ا. ت: این فقط یه عادت عادیه.

جونگکوک: باشه.

ا. ت: و تو هم وقتی عصبی‌ای فکت رو محکم می‌کنی.

جونگکوک فوری صورتش رو شل کرد.

ا. ت: دیدی؟

جونگکوک: نه.

ا. ت: دیدم.

جونگکوک: راه برو.

ا. ت: چشم.

به در اتاق مطالعه رسیدیم.

جونگکوک دستش رو روی دستگیره گذاشت.

قبل از اینکه در رو باز کنه، صدای پدرش از داخل اومد:

پدر جونگکوک: جئون جونگکوک.

جونگکوک ایستاد.

پدرش ادامه داد:

پدر جونگکوک: اگه برای فلش اومدی، دیگه دیر شده.

جونگکوک به من نگاه کرد.

بعد در رو باز کرد.

پدرش پشت میز نشسته بود.

اما روی میز یه عکس قدیمی بود.

عکس یه زن جوون.

جونگکوک چند لحظه بی‌حرکت موند.

جونگکوک: این عکس...

پدرش آروم گفت:

پدر جونگکوک: مادرت.

جونگکوک جلو رفت.

جونگکوک: این عکس کجاست؟

پدر جونگکوک: از جایی که نباید می‌بود.

جونگکوک: تو می‌دونی مادرم کجاست؟

پدرش ساکت شد.

جونگکوک صداش رو بالا برد.

جونگکوک: جوابم رو بده!

من آروم به بازوی جونگکوک دست زدم.

ا. ت: جونگکوک...

پدرش نگاهش رو به من دوخت.

پدر جونگکوک: پس این همون دختره.

جونگکوک فوری بین من و پدرش قرار گرفت.

جونگکوک: درباره ا. ت حرف نزن.

پدرش یه لبخند خیلی کوتاه زد.

پدر جونگکوک: تو دقیقاً مثل مادرت شدی.

جونگکوک: چی؟

پدر جونگکوک: وقتی یکی رو دوست داری، حاضری برای اون همه‌چیز رو نابود کنی.

اتاق برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.

من به جونگکوک نگاه کردم.

جونگکوک هم به پدرش خیره شده بود.

جونگکوک: مادرم کجاست؟

باباش آروم از جا بلند شد.

پدر جونگکوک: قبل از اینکه جواب بدم...

به من نگاه کرد.

پدر جونگکوک: باید از دختر مین بپرسی که چرا باباش...

مکث کرد.

پدر جونگکوک: سه سال پیش با مادرت ملاقات کرده بود.

جونگکوک یه‌دفعه به من نگاه کرد.

ا. ت: چی؟

بابای جونگکوک ادامه داد:

و اون ملاقات، دلیل واقعی ناپدید شدن مادرته
ادامه
شرط 15لایک 10کامنت 🤍🎀
دیدگاه ها (۴)

آتیشی که از بارون شروع شد part 40ویوی ا. تتوی راه خونه پدر ج...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 39ویوی ا. تچند لحظه فقط به جون...

آتیشی که از بارون شروع شدprt23ویوی ا. توقتی به آپارتمان رسید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط