چند پارتی از شین سوکوکو
چند پارتی از شین سوکوکو
پارت اول
ویو آتسوشی
امروز روز شنبه بود و من با خیال راحت تو تختم خواب بودم که یهو با صدای مضحک گوشی با حرص بیدار شدم و برداشتند و با دیدن اسم کونیکیدا تعجب کردم که چرا باید روز جمعه به هم زنگ بزنه
(کونیکیدا :k
دازای:D
آتسوشی:At
اتوگاوا:Av)
K:آتسوشی پیاشو بیا دفتر جلسس و فکر کنم که یادت رفته
که هفته پیش چی بهت گفتم
تو ذهن آتسوشی:شتتت یادم رفت که امروز جلسه بوددد
At:تو راهم دارم میام
ویو آتسوشی
سریع لباسامو پوشیدم و بدو بدو چون خونم به دفتر نزدیک بود رفتم و با قیافه عصبانی کونیکیدا مواجه شدم
K:پنج دقیقه دیر کردی
At: ببخشید
وارد اتاق شدند
رانپو:Rn
Rn:خب الان که همه در جلسه حضور دارن با اجازه رئس باید یه موضوعی رو بگم
با توجه به این که مشکلاتی با انجمن که نمیشناسیمش پیش اومده ما مجبوریم با مافیای بندر همکاری کنیم
At:چییی و چرااا
D: در هر صورت این بهترین راه حله چون اگر خودمون پیش بریم ممکنه هم بدست انجمن و هم بدست مافیای بندر نابود بشیم
ویو بعد از جلسه
D:آتسوشی کوننننن میای باهم بریم یه چیزی بخوریم
At:حتمی
ویو آتسوشی
با دازای بیرون رفتیم و یه کافه ی رو انتخاب کرد و رفتیم توش نشستیم تو افکار خودم بودم که با صدای دازای از افکارم بیرون اومدم
D:میدونستی یه مدت تو مافیای بندر کار میکردم
At:چیی
D:در واقع من باهاشون صحبت کردم تا باهاشون همکاری. داشته باشن مراقب افرادشون باش فردا قرارها بریم مقرگاهشون
At:آهان اوکی
.
.
..
فردا صبح
ویو آتسوشی
از خواب بلند شدم و تازه ساعت هشت بود و ما ساعت نه قرار داشتیم یه صبحونه ای درست کردم که داشتم فکر میکردم اونا چه جور ادمین که حواسم نبود و تخم مرغ رو سوزوندم
ای باباااا
دازای پیامک داد که منتظرم منم سریع لباس پوشیدم و رفتم
ویو تو مقر گاه
موری:m
چویا :ch
اتوگاوا:tv
آلیس :Al
فوکوزاوا:F
M:سلام بر دوست قدیمی
F:من که میدونم چی تو سرته ولی بازم دارم باهات همکاری میکردم دیدی اگر دارای نبودا لتو و پارت میکردم
Ch:این دازای پدر سوخته چرا باید اینجا باشه
D:د آخه هویج کوچولو تو با این قدت چه جوری میخوای یه نفر و شکست بدی
Ch:در حال حرص خوردن
ویو آتسوشی
همه اونجا بودن خیلی آدمای باحال د عجیبی بودن فکر کنم رئیس هم میشناسند داشتم افرادشون آنالیز میکرد که چشمم خورد به یکی رفته بود یه گوشه و تمام حواسش به افراد بود مخصوصا دازای و مراقب بود اتفاقی برای کسی میوفته یا کسی پیداشون نکنه
M:دنبالمون بیاید اینجا جای مناسبی برای صحبت نیست
.
.
.
ادامه دارد....
شرایط:
۲۰لایک
۱۵ کامنت
پارت اول
ویو آتسوشی
امروز روز شنبه بود و من با خیال راحت تو تختم خواب بودم که یهو با صدای مضحک گوشی با حرص بیدار شدم و برداشتند و با دیدن اسم کونیکیدا تعجب کردم که چرا باید روز جمعه به هم زنگ بزنه
(کونیکیدا :k
دازای:D
آتسوشی:At
اتوگاوا:Av)
K:آتسوشی پیاشو بیا دفتر جلسس و فکر کنم که یادت رفته
که هفته پیش چی بهت گفتم
تو ذهن آتسوشی:شتتت یادم رفت که امروز جلسه بوددد
At:تو راهم دارم میام
ویو آتسوشی
سریع لباسامو پوشیدم و بدو بدو چون خونم به دفتر نزدیک بود رفتم و با قیافه عصبانی کونیکیدا مواجه شدم
K:پنج دقیقه دیر کردی
At: ببخشید
وارد اتاق شدند
رانپو:Rn
Rn:خب الان که همه در جلسه حضور دارن با اجازه رئس باید یه موضوعی رو بگم
با توجه به این که مشکلاتی با انجمن که نمیشناسیمش پیش اومده ما مجبوریم با مافیای بندر همکاری کنیم
At:چییی و چرااا
D: در هر صورت این بهترین راه حله چون اگر خودمون پیش بریم ممکنه هم بدست انجمن و هم بدست مافیای بندر نابود بشیم
ویو بعد از جلسه
D:آتسوشی کوننننن میای باهم بریم یه چیزی بخوریم
At:حتمی
ویو آتسوشی
با دازای بیرون رفتیم و یه کافه ی رو انتخاب کرد و رفتیم توش نشستیم تو افکار خودم بودم که با صدای دازای از افکارم بیرون اومدم
D:میدونستی یه مدت تو مافیای بندر کار میکردم
At:چیی
D:در واقع من باهاشون صحبت کردم تا باهاشون همکاری. داشته باشن مراقب افرادشون باش فردا قرارها بریم مقرگاهشون
At:آهان اوکی
.
.
..
فردا صبح
ویو آتسوشی
از خواب بلند شدم و تازه ساعت هشت بود و ما ساعت نه قرار داشتیم یه صبحونه ای درست کردم که داشتم فکر میکردم اونا چه جور ادمین که حواسم نبود و تخم مرغ رو سوزوندم
ای باباااا
دازای پیامک داد که منتظرم منم سریع لباس پوشیدم و رفتم
ویو تو مقر گاه
موری:m
چویا :ch
اتوگاوا:tv
آلیس :Al
فوکوزاوا:F
M:سلام بر دوست قدیمی
F:من که میدونم چی تو سرته ولی بازم دارم باهات همکاری میکردم دیدی اگر دارای نبودا لتو و پارت میکردم
Ch:این دازای پدر سوخته چرا باید اینجا باشه
D:د آخه هویج کوچولو تو با این قدت چه جوری میخوای یه نفر و شکست بدی
Ch:در حال حرص خوردن
ویو آتسوشی
همه اونجا بودن خیلی آدمای باحال د عجیبی بودن فکر کنم رئیس هم میشناسند داشتم افرادشون آنالیز میکرد که چشمم خورد به یکی رفته بود یه گوشه و تمام حواسش به افراد بود مخصوصا دازای و مراقب بود اتفاقی برای کسی میوفته یا کسی پیداشون نکنه
M:دنبالمون بیاید اینجا جای مناسبی برای صحبت نیست
.
.
.
ادامه دارد....
شرایط:
۲۰لایک
۱۵ کامنت
- ۱.۵k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط